تبليغاتX
درخت انجیر

 

           درخت انجیر
                             
ذهن الکن ستاره بشمارد...ذهن یاغی ستاره می چیند

 

روزی روزگاری زنی زندگی می کرد که خوشبخت نبود. دوست پسری

داشت که دلخواهش نبود و کاری که از آن نفرت داشت . روزی دوستی

خیالی پیدا می کند که شغلش معلوم نیست و با او حرف می زند و زن

در می یابد که زندگی اش می لنگد تصمیم می گیرد کارش را و دوست 

پسرش را رها کند.تا آخرین روزهایش را در توهم سفرهای دور دنیا بگذراند. 

 

 

+ نوشته شده در 88/11/12 12:4 توسط سمانه |


 

کاش این پیرمرد ِ خرفت زودتر اسباب شامورتی بازیش رو جمع می کرد همه

می رفتیم پی کارمون . دیگه کسی هی هر روز صبح یه لنگتو نمی کشید از

ته کلاه بیارت بیرون و دندوناشو نشونت بده.

 

 

+ نوشته شده در 88/11/04 9:15 توسط سمانه |


 

حوصله ی نوشتن ندارم . چی را بنویسیم ؟ حالم از این افسردگی که سرطان هست و نه افسردگی به هم می خورد . خسته شدم . داستان تنهایی بنویسم که چه بشود ؟ مگر آدم شورتش را به معرض نمایش می گذارد که من جزئیات تنهاییم را بگذارم کف دست شما ؟ حالا فرض کن گذاشتم ، چه می شود ؟ وقتی این تنهایی دارد روز به روز بدتر می شود ، گفتنش چه فرقی دارد ؟ صبحها که بیدارم و خوابم و دارم فکر می کنم که امروز را چطور بفرستم برود پی کارش ، به اطرافم که فکر می کنم ، انگار کسی دارد با پیچ گوشتی چیزی را در مفاصل بدنم فرو می کند . صبحهها بدن درد دارم . بدنم زخم شده . حالا بنویسم و بسطش بدهم که یکی بگوید وب قشنگی داری ، یکی یادش بیفتد که اِ همین حس را دارد یکی هم نظر خصوصی بگذارد که بعععله .

همه هی یک جمله را تکرار می کنند . چی شده ؟- مگر چه چیزی باید بشود ؟- چته؟ چی ؟چی؟ چی؟ ....همین . برای رفع وظیفه . همین که می گویی چیزی نیست می روند پی کارشان . انگار که رسالتشان را انجام داده اند و خیالشان راحت شده که کاری دیگری نباید انجام دهند . که اگر هم چیزی باشد به  درک که هست .که خوشحالم که به من نگفتی و به زحمت نیفتاده ام بیشتر از این.که اگر می خواهی بمیری هم یکجوری بمیر که اصلا ما نفهمیم...  

اصلا اینها را هم نمی خواهم بنویسم .

فقط... 

پریروز ، کسی در قله ها و دره های بدنم ، آنچنان از هم پاشید و در هوا گم شد که خدای موسی هم نمی تواند جمعش کند . شاید رو بیاورم به گوساله پرستی .

 

در ضمن... 

 

 

+ نوشته شده در 88/10/23 14:19 توسط سمانه |


 

یکسری درخت چنار بی خودی رشد کرده

یک مشت پله که به طبقه چهارم می رسد

یک جفت کفش

یک دست بشقاب

یک دست لیوان ۶تایی

یک فقره زندگی ،

                  بدون ته ، بدون سر

یک خستگی مفرط که نمی رود بیرون

 

یک قاب پنجره

                 - کوچه ی خانه های بلند

                   خانه های پنجره ای بسته

                   پنجره ی بی رهایی

                   پنجره های بی رهایی 

 

 

+ نوشته شده در 88/10/13 10:10 توسط سمانه |


 

آفتاب

می تابد

بر بلندای ِ درخت ِ گردو.

بید ِ مجنون

سایه ات کو ؟

 

 

+ نوشته شده در 88/09/26 13:25 توسط سمانه |


    

      دکتر و قرصهایش مثل شوکی بودند که پس از یک ایست قلبی ، خطوطِ نوسان ِ

زندگی را لرزان می کردند . مثلِ اینکه این خط چند سال ممتد باشد و به یکباره ازکما

دربیایی ، بلند می شدم و می دیدیم که مغزم پذیرای ِ زندگی است و دنیا را می شناسد

و به آن عادت کرده است و خشنود است از اینکه در آن دست وپا می زند.

 

حالا بلند شده بودم و خیابانها دیگر بوی ِ کهنگی نمی داد و زندگی بوی ِ نا .

 

چیزی باید امورات ِ این زندگی ِ لنگه به لنگه را تنظیم می کرد . آدمها وقتی در

خلوت ِ خودشان فکر می کردند ،می دیدند هیچ ربطی به محیط ِ زندگی شان ندارند .

پدر و مادرها آن چیزی نبودند که بچه ها می خواستند . بچه ها آن چیزی نمی شدند

که پدر ها و مادرها انتظارمی کشیدند . زنها و شوهرها آن چیزی نبودند که می رفتند

زیر ِ یک سقف . آدمها جایی زندگی می کردند که نمی خواستند . دینی داشتند که

هیچ چیز از آن نمی دانستند و دوستش نداشتند. همه چیز آن چیزی نبود که کسی

فکر کند . همه چیز ، چیزی می شد . پس آدمها خطوط ِ موازی بودند که مثل ِ

ماشینهای ِ گریزان ِ در اتوبان ، از یک نقطه صفر به نقطه صفر ِ دیگری حرکت

می کردند . هیچگاه با هم تلاقی نمی کردند فقط فکر می کردند که به هم رسیده اند

یا با هَمند . می خواستند شتابزده به نقطه پایان برسند . همین . مثل ِ دونده هایی بودند

که هر یک در یک خط ِ مجزا از هم می دویدند و کسی تا به حال دیده است که یک

دونده به ناگاه و در بحبوحه یک ماراتنِ عظیم ، خط ِ سیرش را رها کند و بپرد دونده

خط ِ مجاور را بغل کند یا ببوسدش ؟ یا بخواهد که با هم روی ِ چمنها ، یک چای

بخورند ؟

 

زندگی ِ ماراتنی ، دوست داشتنهای ِ ماراتنی ، ... فقط می دویدند که به آخر ِ خط

برسند . با هم که نمی توانستند . یعنی نمی شد که دست ِ هم را بگیرند و در آخر

به تنهایی اول هم بشوند . بنابراین فقط می دویدند و دوست داشتن هم می شد همان

کمدی ِ چای خوردن روی ِ چمنها ...

 

 

 

+ نوشته شده در 88/09/18 17:43 توسط سمانه |


 

تکرار میشوی

        در درختها و پنجره ها

منقطع

       در خطوطِ عابرِ پیاده

متوقف

      در چراغهایِ قرمزِ سرد

          در بن بستهایِ نا امیدِ ناگهان

ادامه میدهمت

      در تیرهایِ مبهمِ برق

           در پیاده روهایِ ممتدِ بی سنگفرش

میدوی در من

      با هجومِ ثانیه ها

 

 

  میانِ کوچه ی ِ شک

              گم میکنی مرا ؟

 

 

 

+ نوشته شده در 88/08/29 22:57 توسط سمانه |


 

دارم بالا می آورم خودم را در زندگی که تو هی از تویَش می افتی .

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در 88/08/14 17:28 توسط سمانه |


 

     از مرگ نمی ترسیدم اما از زندگی چرا . شاید چون ناشناخته بود و مرموز .

می خواستم کشفش کنم . اما زندگی دیگر نقطه ی مرموزی نداشت . دستمالی شده

بود. مثل ِ آبنباتی که مدتها درمشتت نگهش داری و دستت عرق کند .هرچقدرهم که

شیرین باشد می خواهی گوشه  کناری از شرش خلاص شوی و دست ِ چسبنده ات

را بشوری. اما اگر به دستت بچسبد و جدا نشود... نمیدانم ، حالا از این بگذریم که

این روزها زندگی آدامس ِ ته ِ کفش شده . نه شیرین است و نه جدا می شود . فقط

هر جا می روی به زور همراهت می آید .

 

وقتی زندگی می شد یک کوچه ی بن بست که هیچ راه فراری نداشتی ، همیشه

یک دریچه کوچک انگار که کار گذاشته باشند کنار زاویه های ِ این بن بست ، به

دادم می رسید و این دریچه ی مخفی همان دکتر بود . دریچه ای که پشتش پر از

قرصهای ِ رنگ و وارنگ بود و یک دکتر ِ آرام که انگار نه انگار که اصلا  در

این دنیاست .

با اینکه  در این دنیا  نبود خوب آدم  را درک می کرد . شاید اقتضای ِ شغلش این

بود . اما من به اقتضاات و آرامی اش کاری نداشتم فقط خودم را می رساندم به آن

مطب ِ سرد و ساکت که سریعتر قرصها را بدهد و من هم سریعترزندگی را با آنها

بجوم و بدهم پائین. با اینکه همیشه فکرمی کردم زندگی که به زور ِ قرص بخواهی

بجوی اش مفت ِ سگ نمی ارزد ، اما باز هم نمی دانم  چرا دست به  دامن  دکتر و

قرصهایش بودم .

 


پ ن : احسان صفحه ی نظراتت رانمی توانم باز کنم .تولد تو هم مبارک .

 

+ نوشته شده در 88/08/08 17:59 توسط سمانه |


 

     کلیت آدمها آن چیزی بود که راه می رفتند ،نفس می کشیدند و من می دیدمشان .

اما هیچکدام را نمی شناختم .تا وقتی که راه می رفتند دربارشان فکر نمی کردم .فقط

درباره ی ِ آن چندتایی فکر کردم که دیدم از پشت ِشیشه می شستند و با پارچه ی ِسفید

باند پیچیشان می کردند . مثل ِ هدی که تا بود اصلا  نمی دانستم که چاق است و پاهای ِ

کوتاهی دارد . وقتی از پشت ِ شیشه دیدمش ، احساس کردم سالها با او غریبه بودم .

پاهایش کوتاه بود و بدنش تکه تکه کبود ، مثل ِ یک نقشه ی ِ جغرافی که یک عالمه

دریاچه دارد و انگار که با میخ از گردن به پایین روی ِ بدنش به خط میخی چیزهایی

نوشته بودند. اما هدی کتیبه نبود که یکدفعه پیدایش کنند . و اینها به خاطرِ آسفالت ِ

اتوبانی بود که روی ِ آن کشیده شده بود .

 

هدی صورتی بود .

 

آن حوضچه ی ِ مرمر آرامش ِ عجیبی داشت که هیچ جا نبود . شاید چون لبالب از

آب بود .و تنها حس ِ بدش لخت بودن پشت ِ ویترینی بود که همه یِ فک و فامیل مثل ِ

قورباغه به شیشه هایش می چسبیدند و چنگ می زدند تا بالاتر بروند و بیشتر ببینند و

بیشتر یادشان بماند که تو ...مردی . 

 

از دیدن ِ برهنه ی ِ جسمم اِبایی نداشتم . می ترسیدم عکس ِ روحم در شیشه بیفتد .

از  مرگ نمی ترسیدم . اما از زندگی چرا ...

 

+ نوشته شده در 88/07/21 16:50 توسط سمانه |