تبليغاتX
درخت انجیر

 

           درخت انجیر
                             
این روزها خوبم...خوب...اندکی بیشتر از خیلی .

 

شاید منطق ِ تسلیم پذیر ِ پدر تنها چاره بود . پدر دچار ِ تکراری ملال آور شده بود .

صبح می شد ، نماز می خواند . شب می شد ، نماز می خواند . اصلاً می خواست

نماز بخواند و این ، ربطی به بود و نبود ِ خدا نداشت .

        اما در ذهن ِ سیال ِ من ، آن رگه های ِ باقی مانده از خدا ، مثل ِ تاریخ که گاه

با پیدایی ِ استخوان پوسیده ای کل هستی اش زیر ِ سوال می رود ، هرروز کم وکمتر

می شد . آنوقت  این  جهان ، مثل ِ گویهای ِ درخت ِ کریسمس ، مثل ِ توپهای ِ اکلیلی ِ

یک شب ِ تولد ، بدون ِنخ  بدون ِهیچ  میان ِهیچ جا ، معلق می ماند . اما باز هم  این

ترس مرا به دامان ِ کسی پناهنده  نمی کرد و وادارم  نمی کرد که بازگردم چرا که

خود را غرق در یک کهکشان ِ لایتناهی می دیدم ،نه مسافری پیش ِ پا افتاده در قایقی

حقیر،که طوفان و ژرفای ِ دریا و بی نهایت افق ، وادارش کنند که تئوری ِ توحید را

بپذیرد .

          ترس ، منطق ِ خوبی برای ِ پذیرفتن نیست . اصلاً حس ِ خوبی هم نیست .

اندیشه های ِ عرفان ، گاه قابل ِ هضم تر است چرا که از آغاز می پذیرد که تو هستی

 و تو هستی و تو و دلت ، که کهکشانی پیچیده تر بود ....

 

 

+ نوشته شده در 87/04/14 20:59 توسط سمانه |


 

قد می کشم در انزوای ِ درختان 

مثل ِ یک تنهایی ِ آبی

که رویایش

در فرسایش ِ ثانیه ای  

جا مانده است .

 

مثل ِ یک سپیدی ِ تبدار 

مثل ِ آنکه مردی 

با لباسهای ِ مشکی و ساکت 

گم شود در انتهای ِ چناری  

از همیشه ی خیابان ِ ولیعصر .

 

 

+ نوشته شده در 87/04/09 13:8 توسط سمانه |


 

زمان ، همیشه پربود از چیزهایی که می گذشت و نمی ماند .زندگی ، مثل ِ یک

فیلم ِ سینمایی که فقط در آخرش می شد خمیازه ای کشدارکشید و خدا ...

        هیچگاه دید ِ خوشی نسبت به قانون نداشتم . با بودنش ، امنیتم زیر ِ سوال

می رفت .حس می کردم به ناگاه  کسی  با  بندی  تبصره ای چیزی ، مرا ساقط

می کند از هستی .و این حس ، هر روز شدت می گیرد و دیگر جزئی از تعقلم

شده است .

مخصوصاً در این اواخر که پدر مغازه اش را به نام ِ برادرش کرد و او هم به

یمن ِ این همه خوش بینی ، مغازه را برد  و تنها  خاطره ای خسته  و خشمگین

برای  ِپدرباقی ماند .

برای ِ من اما ، خاطره چهره ی دیگری داشت . پدر در ذهنم می آمد  که  داد

می زد و دادش را ، از خدا می خواست . ناگهان همه چیز تغییر کرد .

نمازهای ِ پدرهمه شد سر ِ وقت . نماز ِ صبح ، نماز ِ ظهر ، نماز ِ شب ، نماز ِ

نصفه شب ... انگار در دنیا تنها  نمازها به مساوات ِ زمان تقسیم می شد . پدر

همش در حال ِ خواندن نماز بود و هی ، مکه می رفت . همش مکه می رفت

و خداهم مثل ِ همیشه ساکت بود . شاید خواب بود . این را به تجربه می دانستم

که خدا ، شئی  لطیفی بود که هرگاه  لازمش داشتم  جایی  میان ِ ابرها خوابش

برده بود . حتی دیدم که با ضجه های ِ زلزله و سیل هم بیدار نشد . اما نمی شد

هم بر این شئی ِ لطیف خشم گرفت ...

 

 

+ نوشته شده در 87/04/05 21:59 توسط سمانه |


  

 

نمی شود به آسانی باور کرد که یک نوا ، اینچنین کسی را به ماورای ِ جهان برساند .

درعین ِ حال که هیچ سنخییتی میان ِ این دو حس نبود . شاید به جز من ، کسی

نمی فهمیدش. و درک ِ من از جهان ِ پیرامونم ، همیشه اینگونه بود . گاهی اوقات

از چیزی به چیزی می رسیدم که حتی درکش برای ِ من ، گنگ بود . یک گنگی ِ

عجیبی داشت . مثلا به این می اندیشیدم که مورچه در یک بعدازظهر ِ تابستانی به

چه فکر می کند ؟ یا سگ وقتی خواب است ، خوابهای ِ رنگین می بیند یا همچنان

دنیایش سیاه است و سفید ؟ یا زنبورهنگام ِ اطاعت از ملکه ، به دموکراسی

می اندیشد ؟ به تساوی ِ طبقات ؟

راستی چرا حیوانات انقلاب نمی کنند ؟ چرا میلیونها سال صبورند بر یکسانی ِ

زندگیشان ؟و هیچ اتفاقی نمی افتد . پیشرفت هم می کنند ؟ انحطاط چی ؟ زوال ؟

سقوط ؟ بدون ِ دین به رستگاری می رسند ؟ رستگار می شوند ؟اصلاً  می دانند

رستگاری چیست ؟....

و چیزهایی از این قبیل که هیچگاه جوابی نخواهد داشت ، با اینکه دنیا هزاران

سال است که بی جواب ِ این سوالها ، همچنان می گردد و هستی بین ِ این  همه

روابط ِ بی ربط ، همچنان جریان دارد .

 

 

 

+ نوشته شده در 87/03/26 14:39 توسط سمانه |


 

       اینگونه بود که یاد گرفتم در دنیا هیچ چیز به چیز ِ دیگری مربوط نیست .

جهان ، مثل ِ رشته هایی از نخ ، هی در هم می پیچید و باز می شد . هی ساده

می شد و گم می شد . متلاشی می شد و به جایی هم نمی رسید . همه چیز در عین ِ

حال که بهم متصل می نمود ، به طرز ِ مضحکی بی ربط و بی بنیان بود . این حس

زمانی در من قوت گرفت که :

از کودکی علاقه ی عجیبی به دستگاه ِ نوا و مخصوصاً گوشه ی ِ " نهفت " اش

داشتم . بی آنکه اسمش را بدانم ، مجذوبم می کرد . آنچنان که حس ِ آن جهانی ،

دَرَم تقویت می شد . نه ... واژه ی فرا جهانی به گمانم شایسته تر است .

گوشه ی ِ نهفت ، بند بند ِ وجودم را به یک تاریکی ِ مطلق می کشید . مثل ِ تصویری

که از انتهای ِ کیهان ، از دنیای ِ از بالا ، می بینیم . از کنار ِ جهان می گذشتم . از

بالای ِهستی ، از ماورای ِ دنیا و از مرکز ِ یک کهکشان ِ بزرگ ، به بیرون

می آمدم .آنجا که هیچ ستاره ای نبود . هرچه بود ، خرده شیشه هایی بود که قبل تر

ستاره می پنداشتمشان .شاید از کنار ِ خدا هم می گذشتم . خدا -مثلاً- در همیشه اش

آنجا بود .

افسوس که عمر ِاین گوشه کم بود . در چند نت تمام می شد . نمی شد بیش از اندازه

کِش اش داد . این قابلیت را نداشت و جذابیتش از دست می رفت . اما هر چه بود ،

دوباره من از میان ِ خرده شیشه ها ، به وادی ِ خرده سنگها پرتاب می شدم و همه

چیز ... تمام می شد .

 

 

+ نوشته شده در 87/03/19 0:50 توسط سمانه |


 

همیشه یک عده حیوان بودند که مفاهیم ِ بزرگِ اخلاقی را به ما ، بچه های ِ انسان ،

بیاموزند .

سگ و گربه و گاو و خرگوش ، موجودات ِ فضایی ، یا ساکنین ِ یک جزایر ِناشناخته

،یادمان می دادند که - مثلاْ - دروغگویی خوب نیست یا هر چیزِ دیگری . شاید به

خاطراین است که حالا حیوانات را از آدمها دوست تر دارم و فکر می کنم منطقشان

بیشتر است و همینطور اخلاقیاتشان . این در ناخودآگاهِ من شکل گرفته است و جای ِ

هیچ خرگوشی را با هیچ انسانی عوض نخواهم کرد .

حالا که خوب فکر می کنم می بینم بیشتر ِ تصورات و بنیانهای ِ ذهنی ِ ، من چقدر

مرهون  ِ اختراع ِ فرانسورس ِ آمریکایی است . 

واژه ی صنعت مرا یادِ سفت کردن ِ مهره های ِ آن کارخانه ، توسط ِ چاپلین

می انداخت. جنگهای ِ جهانی بازی کردنش با آن گوی ِ دنیا ، و چقدر لذت می بردم

از اینکه کفش می خورد .

بنابر مقتضیات ِ زمانه ی ِ جباری که ما درش زندگی می کردیم ، هر سال که موسم ِ

اسکار می آمد و می رفت ، تنها یادگارهای ِ چاپلین بر صفحه تلویزیونمان می آمد و

می ماند . تایتانیک می آمد ما چاپلین می دیدیم ، ماتریکس می آمد ما چاپلین می دیدیم ،

اصلا می خواستیم چاپلین ببینیم و این ربطی به اسکار نداشت ... 

 

 

+ نوشته شده در 87/03/13 22:20 توسط سمانه |


 

تصویری که از انقلاب در ذهن داشتم ، مشابه هاله هایی بود که از واژه ی کمونیسم

درذهنم می آمد و هیچ تطابقی هم با هم نداشت . تصویرِ یک عده کارخانه ی عظیمِ

سیاه ، با دودکش هایی به درازای ِ تاریخ و یک عده زن و مردِ سفیدپوش ِ مسلول ،

که خسته و درمانده ، از درهای ِ عظیم ِ آهنی عبور می کردند .

تصویر ِزندگی ِ پس از کارخانه شان برایم گنگ ، مبهم و کدر بود . یک سیکل ِ

بسته ی پی در پی که تنها قرار بود بشریت را ، به سرحد ِ اعلام نظریه های ِ

اصیلش برساند.

فکر می کردم در یک قطار ِ سربسته زهوار در رفته ، از پشت ِ یک شیشه مه آلود

برایشان دست تکان می دهم و رد می شوم و آنها هم مثل ِ همیشه شان صبورند .

هرچه بود خوشحال بودم از اینکه با آن قطار می گذرم و از این آزمایشگاهِ سیار ،

چیزی همراهم نمی آمد . شاید این تاثیرها ناشی از کتابهای ِ دیکنز بود ، یا شاید

کارتونهای ِ بی امکاناتی که در دورهِ من می ساختند... 

 

+ نوشته شده در 87/03/04 0:3 توسط سمانه |


 بعدتر که گذشت علاقه ام به مارکس شدت گرفت و این لغتِ اعجاب آور کمونیسم!

به همین خاطر نخواستم چیزی در موردش بدانم . هیچ چیز . لغتی اینچنین آهنگین و

کشدار، حیف بود دستمالی ِ یک دوره از زندگی ام بشود. از دور نگاهش می کنم .

مثلِِ یک درخت که ریشه ندارد ، تنه دارد . سایه دارد ، میوه ندارد و خلاصه خیلی

چیزها دارد و خیلی چیزترها ندارد .

دلم می خواست در نسلِ مردان سبیل ِ مشکی و اورکتِ خاکی به دنیا می آمدم که

یک پیراهن داشتم و یک شلوار و مانیفستم ظاهر و مشتم بود ، با یک خطبه ی غرا،

دربابِ فوایدِ عقایدم . تنها بدی اش این بود که پس از سالیانِ دراز ، به گذشته ام که

می نگریستم جز ریا و خنجری در پشت ، چیزی برایم باقی نمانده بود . شاید هم

مرگِ غمگینی درغربت یا شاید خیلی زودترها ، بسانِ یک انقلابیِ قهرمان ، بالایِ

دار ملکوتِ آسمانم را می دیدم ...

     خلاصه که در رویاهایم انقلاب می شد ، گریه می کردم . انقلاب نمی شد ،

گریه می کردم . اصلا می خواستم گریه کنم واین ربطی به سیاست نداشت...

 

 

+ نوشته شده در 87/02/26 19:24 توسط سمانه |


 

آن سالها عشق ِ دیگری هم داشتم که از حیثِ جغرافیایی نزدیکتر بود. عاشق ِسیایت

شدم و یک رئیس جمهور ِخوشحال که به دنبالش ، قله های ِ فتح نشده ـ یا بهتر است

بگویم کشف نشده ـ را می پیمودیم.

بر اساس ِ سیستم آزمون و خطای ِ همیشگی ، که غالباْ خاص ِجغرافیای ِاین سرزمین

است ، هربار یا سقوط می کردیم یا بهمن سقوط می کرد ... آخر سر نفهمیدم ، ما

قله ها را فتح کردیم یا قله ها به ازای ِ حماقتمان کِش آمدند؟!

حالا که دیگر قله ای نمانده ، می بینم رای می آوردند ، گریه می کردم . رای

نمی آوردند ، گریه می کردم اصلاْ می خواستم گریه کنم و این ربطی به اسباب ِ

خیمه شب بازی نداشت ...

هنوزهم روزنامه های آن دوران را از کتابهای ِ دبیرستانم ـ که مثلاْ قرار بود آینده ام

را رقم بزنند! ـ بیشتر در خاطر دارم . هرچه بود و نبود ، به جذابیت دوران نوجوانیم

افزود و خاطراتِ ابلهانه و شیرینی شد.

دورِسیاست یک خط بزرگِ قرمز کشیدم . دیدیم بی پدر و مادر تر از این حرفهاست.

نه زبان می فهمد نه منطق و نه هیچ چیزی که بشود بین ِ چند نفر آن را ، یک زبان ِ

حتی غیرِ رسمی اعلام کرد...

 

+ نوشته شده در 87/02/20 22:47 توسط سمانه |


 

 

       ذهنم میرود به جنگلهای ِشمال. به راه که حالا انبوه است ازآمده ها و رفته ها.

به جنگلهایِ متروکِ درهم. به ابر که عاشق ِ ابرها شده و به شاخه ها که استوارانه ،

از تنهایی ِ ابرعبورمی کنند.

       جنگل همیشه مرا به یک نقطه  جغرافیایی ِ دور مبهم می برد. مثلاْ جایی آمازون

نام یا می سی سی پی. جنگل مرا به کُنهِ یک قاره ی گرمِ آمریکای ِ جنوبی می برد و

به یادِ فوتبال می افتادم.

      قبل ترها عاشقِ باتیستوتا  بودم. موهای ِ زردش ، هیچ سنخیتی با آنچه  از

جنگلهای ِ گرم درذهن داشتم ، نداشت. دوست داشتم عاشقش باشم. که از هیجان

گلهای ِزده و نزده خشنود یا ناخشنود بشوم. دوست  داشتم ببرند که گریه کنم ،

دوست داشتم ببازند که گریه کنم. اصلاْ دوست داشتم گریه کنم و این هیچ ربطی

به فوتبال نداشت.

    بزرگترکه شدم و او که ببین ِ این همه ستاره یِ بی دنباله که گم شد دیگرازهیجان ِ

فوتبال چیزی یادم نمانده بود...

 

 

+ نوشته شده در 87/02/12 23:9 توسط سمانه |