درخت انجیر شاید منطق ِ تسلیم پذیر ِ پدر تنها چاره بود . پدر دچار ِ تکراری ملال آور شده بود . صبح می شد ، نماز می خواند . شب می شد ، نماز می خواند . اصلاً می خواست نماز بخواند و این ، ربطی به بود و نبود ِ خدا نداشت . اما در ذهن ِ سیال ِ من ، آن رگه های ِ باقی مانده از خدا ، مثل ِ تاریخ که گاه با پیدایی ِ استخوان پوسیده ای کل هستی اش زیر ِ سوال می رود ، هرروز کم وکمتر می شد . آنوقت این جهان ، مثل ِ گویهای ِ درخت ِ کریسمس ، مثل ِ توپهای ِ اکلیلی ِ یک شب ِ تولد ، بدون ِنخ بدون ِهیچ میان ِهیچ جا ، معلق می ماند . اما باز هم این ترس مرا به دامان ِ کسی پناهنده نمی کرد و وادارم نمی کرد که بازگردم چرا که خود را غرق در یک کهکشان ِ لایتناهی می دیدم ،نه مسافری پیش ِ پا افتاده در قایقی حقیر،که طوفان و ژرفای ِ دریا و بی نهایت افق ، وادارش کنند که تئوری ِ توحید را بپذیرد . ترس ، منطق ِ خوبی برای ِ پذیرفتن نیست . اصلاً حس ِ خوبی هم نیست . اندیشه های ِ عرفان ، گاه قابل ِ هضم تر است چرا که از آغاز می پذیرد که تو هستی و تو هستی و تو و دلت ، که کهکشانی پیچیده تر بود ....
+
نوشته شده در 87/04/14 20:59 توسط سمانه
|
قد می کشم در انزوای ِ درختان مثل ِ یک تنهایی ِ آبی که رویایش در فرسایش ِ ثانیه ای جا مانده است . مثل ِ یک سپیدی ِ تبدار مثل ِ آنکه مردی با لباسهای ِ مشکی و ساکت گم شود در انتهای ِ چناری از همیشه ی خیابان ِ ولیعصر .
+
نوشته شده در 87/04/09 13:8 توسط سمانه
|
زمان ، همیشه پربود از چیزهایی که می گذشت و نمی ماند .زندگی ، مثل ِ یک فیلم ِ سینمایی که فقط در آخرش می شد خمیازه ای کشدارکشید و خدا ... هیچگاه دید ِ خوشی نسبت به قانون نداشتم . با بودنش ، امنیتم زیر ِ سوال می رفت .حس می کردم به ناگاه کسی با بندی تبصره ای چیزی ، مرا ساقط می کند از هستی .و این حس ، هر روز شدت می گیرد و دیگر جزئی از تعقلم شده است . مخصوصاً در این اواخر که پدر مغازه اش را به نام ِ برادرش کرد و او هم به یمن ِ این همه خوش بینی ، مغازه را برد و تنها خاطره ای خسته و خشمگین برای ِپدرباقی ماند . برای ِ من اما ، خاطره چهره ی دیگری داشت . پدر در ذهنم می آمد که داد می زد و دادش را ، از خدا می خواست . ناگهان همه چیز تغییر کرد . نمازهای ِ پدرهمه شد سر ِ وقت . نماز ِ صبح ، نماز ِ ظهر ، نماز ِ شب ، نماز ِ نصفه شب ... انگار در دنیا تنها نمازها به مساوات ِ زمان تقسیم می شد . پدر همش در حال ِ خواندن نماز بود و هی ، مکه می رفت . همش مکه می رفت و خداهم مثل ِ همیشه ساکت بود . شاید خواب بود . این را به تجربه می دانستم که خدا ، شئی لطیفی بود که هرگاه لازمش داشتم جایی میان ِ ابرها خوابش برده بود . حتی دیدم که با ضجه های ِ زلزله و سیل هم بیدار نشد . اما نمی شد هم بر این شئی ِ لطیف خشم گرفت ...
+
نوشته شده در 87/04/05 21:59 توسط سمانه
|
نمی شود به آسانی باور کرد که یک نوا ، اینچنین کسی را به ماورای ِ جهان برساند . درعین ِ حال که هیچ سنخییتی میان ِ این دو حس نبود . شاید به جز من ، کسی نمی فهمیدش. و درک ِ من از جهان ِ پیرامونم ، همیشه اینگونه بود . گاهی اوقات از چیزی به چیزی می رسیدم که حتی درکش برای ِ من ، گنگ بود . یک گنگی ِ عجیبی داشت . مثلا به این می اندیشیدم که مورچه در یک بعدازظهر ِ تابستانی به چه فکر می کند ؟ یا سگ وقتی خواب است ، خوابهای ِ رنگین می بیند یا همچنان دنیایش سیاه است و سفید ؟ یا زنبورهنگام ِ اطاعت از ملکه ، به دموکراسی می اندیشد ؟ به تساوی ِ طبقات ؟ راستی چرا حیوانات انقلاب نمی کنند ؟ چرا میلیونها سال صبورند بر یکسانی ِ زندگیشان ؟و هیچ اتفاقی نمی افتد . پیشرفت هم می کنند ؟ انحطاط چی ؟ زوال ؟ سقوط ؟ بدون ِ دین به رستگاری می رسند ؟ رستگار می شوند ؟اصلاً می دانند رستگاری چیست ؟.... و چیزهایی از این قبیل که هیچگاه جوابی نخواهد داشت ، با اینکه دنیا هزاران سال است که بی جواب ِ این سوالها ، همچنان می گردد و هستی بین ِ این همه روابط ِ بی ربط ، همچنان جریان دارد .
+
نوشته شده در 87/03/26 14:39 توسط سمانه
|
اینگونه بود که یاد گرفتم در دنیا هیچ چیز به چیز ِ دیگری مربوط نیست . جهان ، مثل ِ رشته هایی از نخ ، هی در هم می پیچید و باز می شد . هی ساده می شد و گم می شد . متلاشی می شد و به جایی هم نمی رسید . همه چیز در عین ِ حال که بهم متصل می نمود ، به طرز ِ مضحکی بی ربط و بی بنیان بود . این حس زمانی در من قوت گرفت که : از کودکی علاقه ی عجیبی به دستگاه ِ نوا و مخصوصاً گوشه ی ِ " نهفت " اش داشتم . بی آنکه اسمش را بدانم ، مجذوبم می کرد . آنچنان که حس ِ آن جهانی ، دَرَم تقویت می شد . نه ... واژه ی فرا جهانی به گمانم شایسته تر است . گوشه ی ِ نهفت ، بند بند ِ وجودم را به یک تاریکی ِ مطلق می کشید . مثل ِ تصویری که از انتهای ِ کیهان ، از دنیای ِ از بالا ، می بینیم . از کنار ِ جهان می گذشتم . از بالای ِهستی ، از ماورای ِ دنیا و از مرکز ِ یک کهکشان ِ بزرگ ، به بیرون می آمدم .آنجا که هیچ ستاره ای نبود . هرچه بود ، خرده شیشه هایی بود که قبل تر ستاره می پنداشتمشان .شاید از کنار ِ خدا هم می گذشتم . خدا -مثلاً- در همیشه اش آنجا بود . افسوس که عمر ِاین گوشه کم بود . در چند نت تمام می شد . نمی شد بیش از اندازه کِش اش داد . این قابلیت را نداشت و جذابیتش از دست می رفت . اما هر چه بود ، دوباره من از میان ِ خرده شیشه ها ، به وادی ِ خرده سنگها پرتاب می شدم و همه چیز ... تمام می شد .
+
نوشته شده در 87/03/19 0:50 توسط سمانه
|
همیشه یک عده حیوان بودند که مفاهیم ِ بزرگِ اخلاقی را به ما ، بچه های ِ انسان ، بیاموزند . سگ و گربه و گاو و خرگوش ، موجودات ِ فضایی ، یا ساکنین ِ یک جزایر ِناشناخته ،یادمان می دادند که - مثلاْ - دروغگویی خوب نیست یا هر چیزِ دیگری . شاید به خاطراین است که حالا حیوانات را از آدمها دوست تر دارم و فکر می کنم منطقشان بیشتر است و همینطور اخلاقیاتشان . این در ناخودآگاهِ من شکل گرفته است و جای ِ هیچ خرگوشی را با هیچ انسانی عوض نخواهم کرد . حالا که خوب فکر می کنم می بینم بیشتر ِ تصورات و بنیانهای ِ ذهنی ِ ، من چقدر مرهون ِ اختراع ِ فرانسورس ِ آمریکایی است . واژه ی صنعت مرا یادِ سفت کردن ِ مهره های ِ آن کارخانه ، توسط ِ چاپلین می انداخت. جنگهای ِ جهانی بازی کردنش با آن گوی ِ دنیا ، و چقدر لذت می بردم از اینکه کفش می خورد . بنابر مقتضیات ِ زمانه ی ِ جباری که ما درش زندگی می کردیم ، هر سال که موسم ِ اسکار می آمد و می رفت ، تنها یادگارهای ِ چاپلین بر صفحه تلویزیونمان می آمد و می ماند . تایتانیک می آمد ما چاپلین می دیدیم ، ماتریکس می آمد ما چاپلین می دیدیم ، اصلا می خواستیم چاپلین ببینیم و این ربطی به اسکار نداشت ...
+
نوشته شده در 87/03/13 22:20 توسط سمانه
|
تصویری که از انقلاب در ذهن داشتم ، مشابه هاله هایی بود که از واژه ی کمونیسم درذهنم می آمد و هیچ تطابقی هم با هم نداشت . تصویرِ یک عده کارخانه ی عظیمِ سیاه ، با دودکش هایی به درازای ِ تاریخ و یک عده زن و مردِ سفیدپوش ِ مسلول ، که خسته و درمانده ، از درهای ِ عظیم ِ آهنی عبور می کردند . تصویر ِزندگی ِ پس از کارخانه شان برایم گنگ ، مبهم و کدر بود . یک سیکل ِ بسته ی پی در پی که تنها قرار بود بشریت را ، به سرحد ِ اعلام نظریه های ِ اصیلش برساند. فکر می کردم در یک قطار ِ سربسته زهوار در رفته ، از پشت ِ یک شیشه مه آلود برایشان دست تکان می دهم و رد می شوم و آنها هم مثل ِ همیشه شان صبورند . هرچه بود خوشحال بودم از اینکه با آن قطار می گذرم و از این آزمایشگاهِ سیار ، چیزی همراهم نمی آمد . شاید این تاثیرها ناشی از کتابهای ِ دیکنز بود ، یا شاید کارتونهای ِ بی امکاناتی که در دورهِ من می ساختند...
+
نوشته شده در 87/03/04 0:3 توسط سمانه
|
بعدتر که گذشت علاقه ام به مارکس شدت گرفت و این لغتِ اعجاب آور کمونیسم!
به همین خاطر نخواستم چیزی در موردش بدانم . هیچ چیز . لغتی اینچنین آهنگین و کشدار، حیف بود دستمالی ِ یک دوره از زندگی ام بشود. از دور نگاهش می کنم . مثلِِ یک درخت که ریشه ندارد ، تنه دارد . سایه دارد ، میوه ندارد و خلاصه خیلی چیزها دارد و خیلی چیزترها ندارد . دلم می خواست در نسلِ مردان سبیل ِ مشکی و اورکتِ خاکی به دنیا می آمدم که یک پیراهن داشتم و یک شلوار و مانیفستم ظاهر و مشتم بود ، با یک خطبه ی غرا، دربابِ فوایدِ عقایدم . تنها بدی اش این بود که پس از سالیانِ دراز ، به گذشته ام که می نگریستم جز ریا و خنجری در پشت ، چیزی برایم باقی نمانده بود . شاید هم مرگِ غمگینی درغربت یا شاید خیلی زودترها ، بسانِ یک انقلابیِ قهرمان ، بالایِ دار ملکوتِ آسمانم را می دیدم ... خلاصه که در رویاهایم انقلاب می شد ، گریه می کردم . انقلاب نمی شد ، گریه می کردم . اصلا می خواستم گریه کنم واین ربطی به سیاست نداشت...
+
نوشته شده در 87/02/26 19:24 توسط سمانه
|
آن سالها عشق ِ دیگری هم داشتم که از حیثِ جغرافیایی نزدیکتر بود. عاشق ِسیایت شدم و یک رئیس جمهور ِخوشحال که به دنبالش ، قله های ِ فتح نشده ـ یا بهتر است بگویم کشف نشده ـ را می پیمودیم. بر اساس ِ سیستم آزمون و خطای ِ همیشگی ، که غالباْ خاص ِجغرافیای ِاین سرزمین است ، هربار یا سقوط می کردیم یا بهمن سقوط می کرد ... آخر سر نفهمیدم ، ما قله ها را فتح کردیم یا قله ها به ازای ِ حماقتمان کِش آمدند؟! حالا که دیگر قله ای نمانده ، می بینم رای می آوردند ، گریه می کردم . رای نمی آوردند ، گریه می کردم اصلاْ می خواستم گریه کنم و این ربطی به اسباب ِ خیمه شب بازی نداشت ... هنوزهم روزنامه های آن دوران را از کتابهای ِ دبیرستانم ـ که مثلاْ قرار بود آینده ام را رقم بزنند! ـ بیشتر در خاطر دارم . هرچه بود و نبود ، به جذابیت دوران نوجوانیم افزود و خاطراتِ ابلهانه و شیرینی شد. دورِسیاست یک خط بزرگِ قرمز کشیدم . دیدیم بی پدر و مادر تر از این حرفهاست. نه زبان می فهمد نه منطق و نه هیچ چیزی که بشود بین ِ چند نفر آن را ، یک زبان ِ حتی غیرِ رسمی اعلام کرد...
+
نوشته شده در 87/02/20 22:47 توسط سمانه
|
ذهنم میرود به جنگلهای ِشمال. به راه که حالا انبوه است ازآمده ها و رفته ها. به جنگلهایِ متروکِ درهم. به ابر که عاشق ِ ابرها شده و به شاخه ها که استوارانه ، از تنهایی ِ ابرعبورمی کنند. جنگل همیشه مرا به یک نقطه جغرافیایی ِ دور مبهم می برد. مثلاْ جایی آمازون نام یا می سی سی پی. جنگل مرا به کُنهِ یک قاره ی گرمِ آمریکای ِ جنوبی می برد و به یادِ فوتبال می افتادم. قبل ترها عاشقِ باتیستوتا بودم. موهای ِ زردش ، هیچ سنخیتی با آنچه از جنگلهای ِ گرم درذهن داشتم ، نداشت. دوست داشتم عاشقش باشم. که از هیجان گلهای ِزده و نزده خشنود یا ناخشنود بشوم. دوست داشتم ببرند که گریه کنم ، دوست داشتم ببازند که گریه کنم. اصلاْ دوست داشتم گریه کنم و این هیچ ربطی به فوتبال نداشت. بزرگترکه شدم و او که ببین ِ این همه ستاره یِ بی دنباله که گم شد دیگرازهیجان ِ فوتبال چیزی یادم نمانده بود...
+
نوشته شده در 87/02/12 23:9 توسط سمانه
|
یه درختِ انجیر تویِ حیاطِ پشت خونمون بود... دیروز دیدم حیاطِ خونه خراب شده و اثری از درختِ انجیر نیست . پنجره ی اتاقم , ابتدایِ درختِ انجیر بود . به رسمِ اینکه اسمِ شهیدا رو میذارن اول کوچه...ابتدای اینجا هم باشه به نامِ تو
اسب وحشی / بهار هاشمی
این روزها خوبم...خوب...اندکی بیشتر از خیلی .

صفحه نخست
تماس
Night Skinانباری
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
Links
بهارنارنج / سارا باقري
پرسه در تمام ناتمام / باران
پلک سوم شب / دریاباری
تساهل / احسان
توکای مقدس / توکا نیستانی
خود خویش نامه / ویدا
در ستایش رنج شاعری / سعید دارایی
سرفه تلخ / افشين پرورش
شب نامه / فروغ
صفر مطلق
قصه هایِ عامه پسند
قلم / رضا محبي
کافه کاناپه
کافه گودو / احسان
گاومیش / آرش رضایی
گاهشمار انزجار/ مهران موسوی
لبه ی تیغ / میم.قاف
محمد عرب زاده
مینیمال ها و طرحها / رضا ناظم
واژگان خیس / مينو نصرت
وصله ی ناجور / حمیدرضا
و کلاغی که هیچوقت.../حمیدرضا سلیمانی
هوای خنک استغنا / مريم
یادداشت های کیا بهادری
یک نفر شورشی/حمید ملک زاده
my immortal
Unknown PAIN
-
ابراهيم نبوی
حافظ ايماني
حمید مصدق
سیروس جمالی
عباس معروفی
محمدرضا شجریان
منیرو روانی پور
همایون شجریان
-
آرارات ما
آواز
آفتاب
احمد شاملو
انجمن شاعران ايران
باستان نمایه
تئاتر
سل (موسیقی)
کتابهای رایگان فارسی
کلاغ (سایت ادبیات و فلسفه)
مجله بخارا
نشريات
نقاشی
eBUY
LinkDump