تبليغاتX
درخت انجیر

 

           درخت انجیر
                             
ذهن الکن ستاره بشمارد...ذهن یاغی ستاره می چیند

 

دارم بالا می آورم خودم را در زندگی که تو هی از تویَش می افتی .

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در 88/08/14 17:28 توسط سمانه |


 

     از مرگ نمی ترسیدم اما از زندگی چرا . شاید چون ناشناخته بود و مرموز .

می خواستم کشفش کنم . اما زندگی دیگر نقطه ی مرموزی نداشت . دستمالی شده

بود. مثل ِ آبنباتی که مدتها درمشتت نگهش داری و دستت عرق کند .هرچقدرهم که

شیرین باشد می خواهی گوشه  کناری از شرش خلاص شوی و دست ِ چسبنده ات

را بشوری. اما اگر به دستت بچسبد و جدا نشود... نمیدانم ، حالا از این بگذریم که

این روزها زندگی آدامس ِ ته ِ کفش شده . نه شیرین است و نه جدا می شود . فقط

هر جا می روی به زور همراهت می آید .

 

وقتی زندگی می شد یک کوچه ی بن بست که هیچ راه فراری نداشتی ، همیشه

یک دریچه کوچک انگار که کار گذاشته باشند کنار زاویه های ِ این بن بست ، به

دادم می رسید و این دریچه ی مخفی همان دکتر بود . دریچه ای که پشتش پر از

قرصهای ِ رنگ و وارنگ بود و یک دکتر ِ آرام که انگار نه انگار که اصلا  در

این دنیاست .

با اینکه  در این دنیا  نبود خوب آدم  را درک می کرد . شاید اقتضای ِ شغلش این

بود . اما من به اقتضاات و آرامی اش کاری نداشتم فقط خودم را می رساندم به آن

مطب ِ سرد و ساکت که سریعتر قرصها را بدهد و من هم سریعترزندگی را با آنها

بجوم و بدهم پائین. با اینکه همیشه فکرمی کردم زندگی که به زور ِ قرص بخواهی

بجوی اش مفت ِ سگ نمی ارزد ، اما باز هم نمی دانم  چرا دست به  دامن  دکتر و

قرصهایش بودم .

 


پ ن : احسان صفحه ی نظراتت رانمی توانم باز کنم .تولد تو هم مبارک .

 

+ نوشته شده در 88/08/08 17:59 توسط سمانه |


 

     کلیت آدمها آن چیزی بود که راه می رفتند ،نفس می کشیدند و من می دیدمشان .

اما هیچکدام را نمی شناختم .تا وقتی که راه می رفتند دربارشان فکر نمی کردم .فقط

درباره ی ِ آن چندتایی فکر کردم که دیدم از پشت ِشیشه می شستند و با پارچه ی ِسفید

باند پیچیشان می کردند . مثل ِ هدی که تا بود اصلا  نمی دانستم که چاق است و پاهای ِ

کوتاهی دارد . وقتی از پشت ِ شیشه دیدمش ، احساس کردم سالها با او غریبه بودم .

پاهایش کوتاه بود و بدنش تکه تکه کبود ، مثل ِ یک نقشه ی ِ جغرافی که یک عالمه

دریاچه دارد و انگار که با میخ از گردن به پایین روی ِ بدنش به خط میخی چیزهایی

نوشته بودند. اما هدی کتیبه نبود که یکدفعه پیدایش کنند . و اینها به خاطرِ آسفالت ِ

اتوبانی بود که روی ِ آن کشیده شده بود .

 

هدی صورتی بود .

 

آن حوضچه ی ِ مرمر آرامش ِ عجیبی داشت که هیچ جا نبود . شاید چون لبالب از

آب بود .و تنها حس ِ بدش لخت بودن پشت ِ ویترینی بود که همه یِ فک و فامیل مثل ِ

قورباغه به شیشه هایش می چسبیدند و چنگ می زدند تا بالاتر بروند و بیشتر ببینند و

بیشتر یادشان بماند که تو ...مردی . 

 

از دیدن ِ برهنه ی ِ جسمم اِبایی نداشتم . می ترسیدم عکس ِ روحم در شیشه بیفتد .

از  مرگ نمی ترسیدم . اما از زندگی چرا ...

 

+ نوشته شده در 88/07/21 16:50 توسط سمانه |


 

     دارم می افتم به خاطره نویسی. اما هنوز -خوشبختانه- حس ِ نوشتن لحظه های ِ

گذرا را ندارم .

مثلا ْ امروز.امروز که ارزش ِ نوشتن ندارد. باید بماند خاطره شود، بیات شود تا به

درد ِ نوشتن بخورد تا بشود چیزی ازش برای ِ نوشتن در آورد .

مثلاْ امروز که تا امروز است فایده ی نوشتن ندارد . سال ِ دیگر "امروز" است که

ارزش ِ نوشتن پیدا می کند . که خاطره اش قلقلکت می دهد .

 

مثلِ ژیلا، که تا وقتی خانه اش این روبرو بود و با هم این سربالایی بزرگ را می رفتیم

مدرسه و از بقالی تخم مرغ شانسی ِ آلمانی میخریدیم که مجموعه بسازیم و من هنوز

مجموعه اش را دارم یا تمبرجمع می کردیم و سکه های ِ خارجی، که نوشتن نداشت.

حالا که دربه در ِکوچه ها دنبالش می گردم و یکدفعه رفت و ناپدید شد، ارزش ِنوشتن

را پیدا کرده . و این یعنی هرچیزی تا هست فایده ای ندارد ، روزی که در به درش

شدی ارزشمند می شود .

 

مثل ِ امروز که مهناز مرد و من داشتم به بودنش فکر می کردم . به اینکه اصلاْ

نمی دیدمش . اصلاْ نمی دانستم ابروهایش مشکی است و با رنگ ِ موهایش فرق

دارد . نمی دانستم صورتش خیلی سفید است و دستان ِ کشیده و باریکی دارد .

از مهناز فقط کلیّتش را می شناختم و همه ی اینها را امروز که در یک پارچه ی

سفید خوابیده بود و نفس نمی کشید فهمیدم . بعد که فکر کردم دیدم از تمام ِ آدمها

فقط کلیّت ِ یک هیکل در ذهنم هست و یک اسم که با آن می شناسمشان و یک

رنگ که وقتی اسمشان را می گویم در ذهنم می آید . همین .

و مهناز زرد بود ...

 

 

+ نوشته شده در 88/07/17 6:20 توسط سمانه |


 

این روزها فقط از این فکرها می کنم . همین روزها که مهناز، همان همسایه ی ِ

طبقه دومی مان را دارند ذره ذره می برند و فقط چشمهایش مانده که می چرخد

و روت می ماند و تا مغزت را سوراخ می کند .

این روزها سیگار زیاد می کشم . روزهای ِ اول خیلی در بند ِ تعدادش بودم و

حالا دیگر مهم نیست . مهناز که سیگار نمی کشید ، شوهرش هم سیگاری نبود

پدرش هم نمی کشید . پس چرا عکس ِ روی ِ پاکت ِ سیگارها ، عکس ِ ریه ی ِ

مهناز است؟ همان عکس ِ سمت ِ چپ . اصلا سیگار می کشم که دلم خنک شود،

که این ذره های ِ حبس شده در این استوانه ی ِ سفیدِ مسخره را رها کنم که بروند 

در فضا بچرخند .

 

دلت نمی خواست جای ِ یکی از این ذره ها بودی و با فنی ناگهان چشم  بازمی-

کردی که در ناف ِ آسمانی ؟

 

این روزها دلم می خواهد همه چیز را رها کنم که بروند  ِپی ِ زندگی شان .

ساشا* را بگذارم لب ِ پنجره بپرد برود . دوستی ،عشقی ، زنی ، بچه ای

چیزی ....

دلم برای ِ شفلرایم* هم می سوزد . پاهاییش در خاک ماسیده با برگهایش دهن

کجی می کند که خوب است و سر ِحال.

 

به هر طرف که نگاه می کنم همه یکجوری زندانی شده اند . به جز مهناز که

نصف ِ بیشترش رفته و چشمانش هم همین یکی دو روزه کم کم است که برود .

اصلا این زندگی زنگ گرفته. زنگ زده شده و مستعمل. وقتی خیابان ِ فردوسی

تمام می شود، وقتی بوی ِ قهوه دیگر دور ِ پلِ حافظ نمی پیچد، وقتی فردوسی ِبچه

به بغل با چشمهایش می گوید که خسته است، می گوید که کسی او را پایین بیاورد

از این احترامی که چیزی پشتش نیست و فقط سنگ است، می گوید که بچه دلش

نمی خواست و می خواست که از کتابش یک مرد بیرون بیاید ....یعنی این زندگی

زنگ زده و من نمی دانم با یک زندگی ِ زنگ زده ، با یک جماعت ِ زنگ زده ، و

با یک مملکت ِ زنگ زده چه باید کرد ؟

 

امروز هم روی ِ سر ِ فردوسی یک کلاغ نشسته بود .

 


* ساشا یک طوطی ِ سبز ِ  ۲۵ سانتی ست . شفلرا هم گونه ای از درختان ِ "برگ

انجیری"

 

 

+ نوشته شده در 88/07/09 0:20 توسط سمانه |


 

اما باز هم از چیزی می ترسیدم . از تجزیه شدن در خاک . خاک هم مثل سرطان

ذره ذره آدم را می خورد . و بدی ِ اینجا این بود که من ، مثلا مسلمان بودم  .چرا،

نمی دانم. اما درهر صورت اینجا کسی را نمی سوزاندند و اجازه هم نمی دادند که

کسی هم کسی را بسوزاند  تا  یکدفعه راحت شود . اینجا همه چیز باید ذره ذره

تجربه می شد. شاید برای ِ همین بود که در هوا سرب پاشیده بودند تا راحتتر ذره

ذره شویم یا قوطی های ِ حلبی به مردم می فروختند که موقع ِ تصادف نه بمیری

نه سالم بمانی . بشوی یک چیزی بین ِ زمین و آسمان . مثلا قطع ِ نخاع حالت ِ

ایده آلی بود. یا کما . از آنهایی که در فیلمها نشان می دادند. از آنها که همه ی ِ 

وابستگان و غیر ِ وابستگان ِ بیمار را آویزان ِ خدا و نذر و سفره می کرد . از

آنها که آدمها را آویزان ِ امامهای ِ سبز می کرد. بعد  یکدفعه  یک نور ِ سبز

می تابید، یا طرف بیدار می شد و یا می مرد . مصلحتش دیگر دست ِ کارگردان

بود . اینجا هم خدا می شد یک بازیچه . برای ِ اینکه کارگردان هر جور دلش

می خواهد فیلم را تمام کند .

همه چیز دچار ِ استفاده ی ِ ابزاری بود .

 

کیفیت ِ زندگی مهم نبود . کیفیت ِ زندگی دست خدا بود . اگر نداشتی حتما نباید

می داشته بودی. ( فکر می کنم این فعل اختراعی است )اگر هم داشتی مصلحتش

این بود که شاید باید به فقرا می بخشیدی. یا بچه ی ِ معتادی چیزی داشتی یا زنت

فاسد بود یا  دخترت یا خودت سرطان داشتی . اینها را هم در فیلمها زیاد نشان

می دادند. نمی دانم زندگی ها فیلم شده یا فیلمها را شبیه ِ زندگی می سازند ؟

 

هیچوقت ندیدم کیفیت ِ یک زندگی را در اخبار نشان دهند. فقط یادم هست پیرزن

و مردهای ِ صدو چهارده ساله و صدو پنجاه ساله را نشان می دادند آنها هم با

دندانهای ِ مصنوعی یا ریخته و یک خروار خانواده به دوربین لبخند می زدند پس

کیفیت ِ زندگی مهم نبود کمیت اهمیت داشت حتی اگر سگی می گذشت. مهم تعداد ِ

نوه ها و نتیجه ها بود. یعنی نسل ،یعنی یک تجزیه در سطح ِ دنیا که اثرش حالا

حالاها بماند. مثلا هرشب تابلوی ِ داوینچی را نشان نمی دادند که در نوعِ خودش

یک کیفیتت مهم بود حتی اگر نقاشش در سی سالگی مرده باشد . فقط آدمهایی

را نشان می دادن که به اندازه ی ِ تمام تابلوهای ِ داوینچی بچه و نسل داشتند .

 

 

+ نوشته شده در 88/07/04 1:5 توسط سمانه |


 

      تا آن شب تصویرِ درستی از مرگ نداشتم. یعنی هیچ حسی هم در مورد ِ

چگونگی مردنم یا حتی اینکه ترجیح می دهم چگونه بمیرم ،هم نداشتم . چون

برایم واقعی نبود . مرگ فقط چیزی بود که می آمد و آدم ها را دانه دانه می برد

و گاهی هم دسته جمعی . اما بعد از کمی فکر کردن با حالت تجربی ، دیدم از

چگونگی مردن می ترسم. این دیگر مثل خواب شوخی نیست که نیمه شب بیاید

و برود. یک وقت و نیمه های یک زمانی می آید و می رود و تو را هم با خود

می برد.

از مرگی که شبیه مهناز بود می ترسیدم. یعنی شبیه مهناز همانکه همسایه ی ِ

طبقه ی دوممان بود و حالا دیگر نیست، چون رفته خانه ی مادرش تا راحتتر

بمیرد ، یا شاید مادرش می خواهد راحتتر باور کند که دخترش واقعا دارد

می میرد.

اول سرطان سینه اش را خورد بعد ریه هایش را بعد مخچه ، و حالا دیگر پا

ندارد. مرگ دارد ذره ذره می خوردش. شاید وقت ندارد که همه ی او را با

خود ببرد ، شاید هم دلش نمی آید چون خیلی زیباست. یعنی بود ، اما حالا دیگر

نیست. موهایش را هم در بیمارستان جا گذاشته.همان موهایی که من نمی توانستم

همه اش را یکدفعه رنگ کنم از بس که زیاد بود. دلم نمی خواست ذره ذره خورده

شوم . دوست داشتم سکته کنم ، نه از آن سکته هایی که آدم را می برند بیمارستان

و ناقص می شود . از آنها که ظرف ۳ ثانیه جدا می شوی و راحت تر می میری .

مثل خاله که آنقدر برای ِ مهستی گریه کرد که ۳ روز بعد از رفتنش مرد . سکته

کرد و کل جدا شدنش ۳ ثانیه طول کشید . وقتی همه آمدند او رفته بود . مثل یک

بازی بود . همه غافلگیر شده بودند . اما پدربزرگ هم که سرطان دااشت آنقدر ذره

ذره مرد که می دانستیم می میرد . حتی دیگر تصویری هم از روزهای راه رفتنش

در ذهن نداشتیم . و دوست داشتیم زودتر بمیرد، تا ناراحت نشود ، تا آه نکشد از ته ِ

دل و با لکنت نگوید که "خوش به حال گنجشکی که روی شاخه ی آن درخت نشسته

راحت و دارد می خواند " ، و من نمی دانستم کدام گنجشک روی کدام را درخت

را می گوید .

 

حالا تکلیفم با نحوه ی ِ مردن مشخص بود . اما باز هم از چیزی می ترسیدم ...

 

 

+ نوشته شده در 88/06/24 21:39 توسط سمانه |


 

      نمی دانم یک خواب واقعی چه شکلی است؟ آدم ها وقتی می خوابند چه

شکلی می شوند؟ چه حسی دارند وقتی خواب می بینند؟

 

هیچوقت واقعی نخوابیدم .خوابم اصلاً عمق نداشت .همیشه همه ی صداها  را

می شنیدم و می فهمیدم در اطرافم چه می گذرد فقط حالت خوابیده داشتم و این

تنها به خاطرشباهت به یک  وضعیت شناخته شده ی انسانی و آدم هایی بود که

می توانستند بخوابند. اما من بلد نبودم ، خوابم نمی دیدم. جز یکی دوبار که آنها

هم به درستی یادم نیست. سیاه وسفید بود وهمه چیز مثل هاله درفضا بالا و پایین

می رفت.

 

معلم دینی دبیرستانمان می گفت خواب برادر مرگ است. یعنی او نمی گفت از

قول پیامبر می گفت.

می گفت: هر چقدر روح سبک تر باشد ، راحت تر از تن جدا می شود.

فکر می کنم معادله اش به زبان ریاضی می شد: روح بی گناه = خواب عمیق

و خوابهای رنگین.

 

اما من خوابهای رنگین نداشتم. پس به این نتیجه  رسیدم که روحم سبک نیست

وگناه دارد.اما چه گناهی ، نمی دانستم. تازه در آن موقع من نمازهم می خواندم 

و نمی دانستم مشروب چه طعمی دارد و با هیچ نامحرمی سروسرّی هم نداشتم

حتی با وحید که بهار همان سال بود که در دید و بازدید عید عاشقش شدم اما

شبها چشمهایم را به هم فشار می دادم که فکرش نیاید در ذهنم چون گناه داشت

هرشب هم سوره ی واقعه را می خواندم. نمی دانستم چرا ، اما عزیزم می گفت

صواب دارد و.....

 

اما خوابهایم رنگین نبود و من غصه داشتم ومی ترسیدم به معلم دینیمان بگویم و

او بفهمد که شبها به وحید فکر می کنم و وقتی صدایش را از پشت تلفن می شنوم

قند توی دلم  آب می شود ، و نگفتم  و خواب هم ندیدم  تا حالا که (این حالا که

می گویم یعنی ۲ سال پیش) که تازه فهمیدم  شراب شیرازی که حافظ می گوید

یعنی چه و باقی قضایا هم که خوب ... گفتن ندارد ، با یک لورازپام  ۲میل 

آنقدر خواب رنگین دیدم و آنقدر عمیق خوابیدم  که حتی خواب آن معلم دینی

که اسمش یادم نیست را هم دیدم. حس خوبی داشتم. ناگهان چشم هایم

سنگین و سنگین تر می شد و انگار که کسی مرا با خودش می کشید و به جایی

می برد. غرق شدم و دیگر چیزی نمی شنیدم. همان شب بود که فهمیدم آدم ها

چطورمی میرند ، یعنی چطور روح و جسمشان از هم جدا می شود....

 

 

 

+ نوشته شده در 88/06/18 1:10 توسط سمانه |


 

ببخشید . مدتی نیستم ......

+ نوشته شده در 88/06/10 13:12 توسط سمانه |


        

       خلالهای ِ پوست پرتقال در سوراخهای قوری گیر کرده بود و بیرون نمی آمد.

از بوی ِ پرتقالی که با حجم ِ عظیمی از تفاله های ِ چای مخلوط شده بود ، احساس ِ بدِ

عجیبی داشتم. با چیز  ِجدیدی روبرو بودم که نه طعم و نه ماهیتش برایم آشکار نبود.

یک چیزی در دنیا تکان خورده بود و سر ِجایش نبود . از چایی که با طعم ِ دیگری غیر

از هویت همیشگی اش مخلوط شده بود ، می ترسیدم . از اصلی که با فرعیات  به 

گمراهی می رفت . از تکه یِ زنجبیلی که در مایعی سیاه رنگ بالا و پایین می رفت ،

دارچین  ِ پوست شکلی که بر چای غوطه ور بود و دانه های ِ هلی که حس ِ استفراغ

ِ زنی آبستن را درم  بوجود می آورد .

 

مادر برای ِ فرار از یکنواختی کسالت بار ِ زندگی ، به دانه ها و پوسته هایی پناه برده

بود که همان زندگی ِ عادی را هم از من می دزدیدند .

 

اصول ِ یک زندگی ِ سنتی ِ ایرانی ، با طعم های ِ همیشگی اش در من ریشه دوانده بود

و حتی کم رنگ هم نمی شد  . حساسیت ِ غریبی به طعم ِ چای و برنج داشتم  و

می ترسیدم از اینکه لیوانم  نباشد . و مضحک بود اینکه تمام ِ زندگی ام خلاصه

شده بود در لیوانی که اگر نبود ، نمی دانستم چه اتفاقی انتظار ِ مرا می کِشد ؟

زندگی پس از لیوانی که دیگر نبود ،

 چگونه می گذشت ؟

 

      بر زمینه ی ِ سپید ِ دیواره ی ِ لیوان ، یک خرس با پیراهن ِ قرمز ِ کوتاه ، همیشه

منتظر ِ افتادن ِ سیبی ، از شاخه یِ درخت ِ بالاسرش بود و جهان انگار که در آن ثانیه

متوقف شود ، خرس و سیب و درخت و اتفاق را ، برای ِ همیشه در لیوانی حبس

کرده بود و زندگی ِ مرا هم به امتدادِ اینها .

 

حتی این لحن ِ یکنواخت هم از نوشته هایم نمی رفت. انگار که این تنهایی ابدی باشد

و داستانش  را هم کسی یک شبه و در یک ثانیه نوشته باش د. همه چیزش ابدی و

جاودانه مانده بود. مثل ِ بوی ِالکلی که در بچگی بر دیوارهای ِ تزریقات مانده بود و

نمی رفت. از هزار کیلومتر هم ترس ِ آن سوزن را با خود می آورد که اصلاْ دردی

نداشت. فقط ترس بود. ترس ِ خالی . که با یک بو می آمد در ذهنت و در یک ثانیه

هم تمام می شد . اصلاْ چیزی نبود که تو با حس ِ لامسه ترسش را بفهمی . در ذهن

اتفاق می افتاد و تمام می شد .

 

زندگی شده بود مثل ِ سطل آشغالی که هر شب ساعت ِ ۹ باید دم ِ در می گذاشتی تا

فاسدتر از این نشود. و اینگونه بود که گیلاسهای ِ پی در پی پر و خالی می شد .

 

و اینها را که داشتم می نوشتم ، دنیا داشت می رفت و مرا هم بالاجبار با خود

می برد.

حالا چند دقیقه ی ِ دیگر از زندگی گذشته است . اما اینها مال ِ من نیست .

هیچکدام مال ِ من نیست . نه زمین ِ بی اختیار نه دقایق ِ سراسیمه و نه حتی

تویی که نه سراسیمه ای و نه ...

 

مال آن چیزی است که به تصرف در آید. دموکراسی بردار نیست. با تعارفات ِ

روزمره جور در نمی آید .و عقاید ِ روشنفکرانه ، نقشی در گذرانش ندارند .

 

      اینکه زمین زیر ِ پایم را خالی می کند و به ناچار می دوم که جایم نگذارد ،

اینکه این روزهای ِ لعنتی آنطور نیست که من دلم می خواهد و می گذرد و حتی

اینکه تو به سبب ِ تعارفات ِ روزمره ودر ملاحظه کاریهای ِ شخصی ِ هر دو سوی ِ

رابطه ، در دقایق ِ من نیستی و این  ثانیه ها دارد خالی میرود که کسی  دم  ِ در

بگذاردشان ...

 

باز هم رسیدم به صحرای ِ کربلا ...

خسته ام و خوابم می آید . طولانی ...

 

 

 

+ نوشته شده در 88/05/04 3:6 توسط سمانه |