درخت انجیر مثلِ شهرزاد ، قصه می بافم که تمام نشوی مثلِ سلطان ، گوش می دهی که تمام نشوم می بینی ؟ قصه ها بهانه اند ! پس چرا گوش می دهی ؟ پس چرا قصه می بافم ؟ .... یک نفر این قصه را تمام کند آخر.
+
نوشته شده در 85/07/29 9:37 توسط سمانه
|
باران می بارد. می اندیشم : چرا ابرها چشم قله را با دستمالی سپید بسته اند ؟
+
نوشته شده در 85/07/27 11:43 توسط سمانه
|
هورا من دو سال از عمرم را اینجا ، گم کرده ام من دو سال از عمرم را در پاییز به سر بردم من دو سال از عمرم را اینجا ، پژمردم من دو سال از عمرم را مردم من دو سال زرد بودم ، زرد من دو سال اینجا خنجر خوردم زخمِ من از ترس حتی ، دهان باز نکرد کاشکی در میدان ، پوکه ای گم میشد و فشنگی ناگاه ، باعثِ شادیِ مردم میشد من دو سال صبح ها با شکمِ گشنه ی خود داد زدم: هورا ، هورا ، هورا و دعا کردم او را صبح ها ، طبل میزد شکمم در میدان و من آهسته و گیج ، رژه می رفتم با آهنگش من سرِ سفره دو سال ، بغضِ خود را خوردم ارمغانی که من از اینجا با خود خواهم برد بغضهایی است به اندازه یِ مشت مشتهایی است گره کرده به اندازه ی خشم هر که ننگین تر بود ، خونِ او از ما رنگین تر بود لال بودم ، لال زنگ زد واژه دو سال واژه ها شمشیرند واژه ها را صیقل باید داد مثلِ یک سکه نایاب که در قعرِ لجنزار افتد من دو سال از عمرم را اینجا ، گم کرده ام شبِ هفت ، هشت ، نه ، ده .... چه فرقی میکنه ؟ مرگ ، جدا شدنِ روح از جسم ، رفتن به یه دنیایِ دیگه ....همش یکیه . مهم اینه که دیگه نیست ، نیستش . باور مرگِ یکی ، خیلی آسونتر از باورِ رفتن و نبودنِشه.... امیدوارم اونجا نه پاییز باشه ، نه خنجر بخوری ، نه....
+
نوشته شده در 85/07/19 14:3 توسط سمانه
|
میتوان همه چیز را هیچ انگاشت . میتوان در حفره هایِ خالیِ نگاهِ تو ، به ابرهایِ شناور اندیشید . میتوان زندگی را با غمی بزرگ ، بلعید. جاده هایِ رفتن و بازگشتن به هم گره خورده بود . من روزی هزار بار در حالیکه باز می گشتم ، می رفتم. من روزی هزار بار درختهایِ کنارِ جاده را می شمردم و این شمارشِ لایتناهی ، خود دلیلِ سفرم بود. میتوان تو را دید و خواب انگاشت . میتوان تو را ندید و اسطوره ساخت . سکوتِ تو به سکونِ هستی می انجامید و سکونِ هستی ، به تلاطمِ من . سکوت ، سکون نمی آورد . رقصِ ذره هایِ هستی در چشمانِ من است و سکونِ مدارِ هستی در دستهایِ تو . راستی ...سوالی دارم....فلسفه ی هستی چه بود؟ تو مشتاقانه بر بالایِ منبری میرفتی که من با لرزشِ دستانم ساختم ، و مشتاقانه تر پاسخ میدادی..... فلسفه هستی همان است که..... و این حرفهایِ بایگا نی شده و خاک خورده در حفره هایِ تاریکِ قرون را بیرون می کشیدی تا ساده ترین واژه هستی را اثبات کنند . واژه هایی که به سادگیِ سرمشقِ روزهایِ آغازینِ مدرسه بود . آن روزها که کفشهایمان نو بود و شوقِ عجیبِ رفتن در پاهایمان.... بابا- آب- بابا آب داد....آن مرد در باران آمد . چه راست بود ، آن روز که آمدی تابستان بود و باران می بارید . اما یادم نمی آید... تو با اسب آمدی یا با پاهایِ خود ؟....یا من تورا آوردم ؟......نمی دانم . آمدی ، قصه دارا و سارا ساختی ، قصه دارا و سارا ساختیم و مادر که پیوسته آش می پزد ، بادامهایِ تلخی که جوانه میزد و اناری که ترک خورده بود و دانه دانه اش بر مغزِ سرم فرود می آمد . یادم آمد ، داس هم در دستانت بود ، داشتی خرمن زندگی ام را درو می کردی ، ظهرِ پاییزی بود گه داس در دست آمدی ... داس بر سرِ طاقچه ماند ، خرمن هم به باد رفت . اسبت هم همراهت بود ، بر سرِ جالیزِ خیالم بستی که رویاهایم را نشخوار کند . کتاب به اتمام می رسد . فصلِ امتحانات است . من دیکته ام را نوشته ام . همان دیکته ای که پی در پی نامِ تو را ، اسبت را ، باران را ، داس را ، ساراِیِ تنها و دارایِ خیالی را تکرار می کند . فقط انار در دیکته نبود . بادامها هم که درخت شده اند . راستی یادم رفت بگویم.....آن واژه ساده تر از این سرمشقها ، همان عشق بود . سارا که عشق نمی فهمید ، دارا هم که گم شد . سارا فقط عهده دارِ بارِشِ باران بود و با نخ و سوزن ، تکه هایِ خاطراتش را وصله میکرد و دارا هم که بی خیال و دست در جیب ، بر صفحه هایِ کتاب قدم میزد . پس دیگر چه کسی قهرمانِ این کتابِ پر قصه خواهد شد ؟ سارا نمی خواهد به کلاسِ دوم برود و داستانِ حسنک کجایی؟ بخواند . سارا از گشتن و گردیدن از به دنبالِ هیچ دویدن و هرگز نرسیدن خسته است . سارا دیگر نمی تواند تمامِ عمر را محبوسِ کتابی بماند که قصه اش را نمی داند . چرا هیچ دهقانِ فداکاری سارا را از دواره هایِ ریلی که پیوسته می چرخید ، نجات نداد ؟ چرا هیچکس به سارا نگفت که کوه فرو خواهد ریخت ؟ چرا هیچکس به سارا نگفت که زیرِ پایش خالی خواهد شد ؟ سارا خسته است . سارا دیگر نمی تواند به دنبالِ دارا و حسنک و نخ و سوزن بگردد . می خواهد بخوابد و دیگر در هیچ کتابی به کسی ، درسی را یاد ندهد که خود بلد نیست . سارا می خواهد رفوزه شود . نمی خواهد بزرگ شود و فلسفه هستی را بفهمد . او فکر می کند روزی دارا دانشمندی خواهد شد و باز خواهد گشت و فلسفه ی هستی را ، برایش شرح خواهد داد . مثلِ آنچه که تو امروز برایم تشریح کرده ای . سارا بر لبِ پرتگاهِ اعتمادش دست خالی ایستاده بود و ظلمتِ انتهایِ دره ، او را به درون می کشید .
+
نوشته شده در 85/07/13 13:1 توسط سمانه
|
من تورا همان قدر می شناسم که اسمهایِ آغازِ هر کوچه را کوچه هایی که تا ابد ادامه داشت و در تنگناهایِ آن سارقان تمامِ هستی مرا می ربودند...
گفتم حوصله ندارم برم دانشگاه ، ولی رفتم . فکر کردم حذف و اضافه امروزه . اگه حذف و اضافه امروز نبود شاید دیگه سرِ امتحانایِ ترم می رفتم ! و گر نه هیچ بهونه ای دیگه برام دلیل نمیشه . احساس می کنم برایِ سرِ کلاس نشستن خیلی پیر شدم . حرفام ، همون حرفایِ ترمِ اوله با این تفاوت که بجای پیشوندِ " ترم اولیهایِ عزیز " میگن : " سال آخریهایِ عزیز". تنها تغییر اینه که مثلِ ترمایِ قبل ، سرت و نمیندازی پایین برگه انتخاب واحد رو امضا کنی. بیشتر نگاه میکنی و از پله ها بدو بدو میکنی مبادا به خاطرِ 2 واحدِ الکی ، 1 سالِ دیگت پشتِ این میله ها حروم شه.
+
نوشته شده در 85/07/10 15:27 توسط سمانه
|
پدران ما خوشبخت بودند، زندگی در دهه های سر در گمی، کشمکش میان حزبهای بی مقصد، سفر در جاده های بی مقصود، فریاد زدن برای هیچ، حس رسیدن و رسانیدنِ به هیچ، چشیدن طعم شهادت، مرگ در پستوهای فراموشی.... آری، پدران ما خوشبخت بودند. دیشب فکر میکردم، به آنچه که ندارم، به آنچه که نیست، به آنچه که نیستم. ما نشسته بر قایق فراموشی، نه عاشق می شویم نه شاعر، نه رییس جمهور ونه حتی یک منجی. ما بدبخت می شویم. دیشب فکر میکردم، به دلخوشی های نداشته ی زندگی، به نداشتن حس نجات خلق و نه حتی حس نجات خویش. کدام خلق؟ کدام مردم؟ کدام ملت؟ کدام خویش؟ ما تنها شدیم، ما جهان را در تنهایی کشف می کردیم و نه با هم. از این حس رخوت خسته شدم، خسته شدیم. دیگر نمی ترسیم، حتی نمی هراسیم، پرنده ای که در قفس اسیر مرگی تدریجی است ، از چه می ترسد؟ ما ذره ذره می پو سیم و به هیچ می پیوندیم، به تاریخ نسل هیچ، نسل سوم، نسل چهارم، نسل پنجم...... شمارش اعداد لایتناهی، شماره نسل ما صفر هم نبود، صفر هم نیست. پدران ما تاریخ نسل سردرگمی را آفریدند، ما کجای این تاریخ ثبت می شویم؟ در سطر سطر سکوت؟ در سطر سطر هیچ؟ دلم گرفت، دلم گرفته است، به اندازه ثانیه های آفرینش خلقت خسته ام. دلم برای روزهای رفته تنگ است. برای مرد مهربانی که می خواست با خنده اش جهان را فتح کند و گفتگو، گفتگو، گفتگو، گفتگوی تمدنها، تمدنهای نشسته بر بمبهای بی منطق، و محتاج حمایت ما بود، من و تو، من و تویی که هیچ نمی فهمیدیم. ما حتی تاریخ مرگ پدرانمان را به درستی نمی دانیم، نمی دانستیم. خنده ات می گیرد اگر بگویم که شبها، بعضی شبها، دلم برای روز های آن دولت اصلاح طلب احمق تنگ می شود. صبحها یی که برای خریدن چند برگ روزنامه می دویدیم، شبهایی که برای بسته شدنشان گریه می کردیم، به کاریکاتورهای همان روزنامه ها می خندیدیم آنچنان که قوزک پاهایمان از اشک تر میشد. ما حتی از مرگ شاعران هم خرسند می شدیم، فکر می کردیم این گرداب تفتیش عقاید، این بربریت و توحش، جاده های رسیدن است به تمدن، آزادی، دموکراسی و تمام لغاتی که به ایسم های بی مفهوم ختم میشد. ما برای آن تمدن نداشته هم خشنود بودیم. ما از فقر به خود می بالیدیم. ما هر روز صبح، کریستف کلمب وار با پرچم هایی نا مرئی، جزیره های خفته در آبهای نیلگون خلیج (کجا؟) را فتح می کردیم و با غروری عظیم نام آرزوهای پدر را بر آنها می نهادیم؛ جزیره ی مردمسالاری، اصلاح طلبی، آزادی دینی، عدالت، برابری، مساوات، دوم خرداد، 18خرداد، خرداد، خرداد، خرداد......، چقدر خرداد ماه نحسی است. ما اکنون نشسته بر مدار مطلق صفر به گرد این ارض مسکون می گردیم و لبخند می زنیم؛ ما چقدر خوشبختیم، ما چقدر آرامیم، ما حتی دیگر هوا را هم با دود سیگارهایمان نمی آلاییم. فضای پاک، هوای پاک، مردم پاک، دولت پاک، پاک، پاک، پاک.....، ما هر شب به دور هم نشسته تلویزیونهای مبهوتمان را روشن می کنیم و هر شب سردار طلایی عزیز با لبخندی ملیح فاتحانه به ما اعلام میدارد: امروز آمار جرم و جنایت 40% کاهش یافت. ( راستی، 40 را چند بار از 100 کم کنیم صفر می شود؟) می بینی... در این آرامش و خوشبختی منطق ریاضی هم کم می آورد! ما آنقدر خوشبختیم و آرام که هر صبح جمعه با دسته گلی عظیم بر سرِ مزار پدر می رویم و ناخنهای لاک زده خود را از آرامش زیاد می جویم و می دانیم روح پدر به ما لبخند خواهد زد. چقدر خوابم می آید ، به اندازه ی طول تمام فریادهای پدر خوابیده ام ، خوابیده ایم و هنوز هم می خوابیم. ما زندگی را لای نان سنگک صبحانه گذاشتیم و قورت دادیم و تا ابد فریاد خواهیم زد: مرگ بر هر آنچه که ما را آشفته می کند و آشفته خواهد کرد. ما مثل گاوهای مزرعه ی پدربزرگ، خوشبختیم. همان مزرعه که پدر سالها در آن شخم زد و هیچ، هیچ نیافت که هیچ، هستی اش را هم در آن چال کرد. ما همچنان به نشخوارهای ابدی خود ادامه می دهیم چون خوشبختیم و شاد زیستن حق طبیعی ماست. امسال عید، اورکت کهنه پدر را (البته به رسم یادگار) می پوشیم و به آنتالیا سفری دراز خواهیم کرد، شاید در تن خفته ی ما، روح خسته پدر کمی آرام گیرد.
+
نوشته شده در 85/07/01 14:49 توسط سمانه
|
یه درختِ انجیر تویِ حیاطِ پشت خونمون بود... دیروز دیدم حیاطِ خونه خراب شده و اثری از درختِ انجیر نیست . پنجره ی اتاقم , ابتدایِ درختِ انجیر بود . به رسمِ اینکه اسمِ شهیدا رو میذارن اول کوچه...ابتدای اینجا هم باشه به نامِ تو
اسب وحشی
ذهن الکن ستاره بشمارد...ذهن یاغی ستاره می چیند

صفحه نخست
تماس
Night Skinانباری
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
Links
اصلا به تو چه ؟!
بهارنارنج
پای دار
پرتگاهی در مه
توکای مقدس
تارا
تساهل
جذام خانه
خود خویش نامه
در ستایش رنج شاعری
صفر مطلق
قلم
کافه کاناپه
کدئین
گاهشمار انزجار
گاومیش
لبه ی تیغ
ناردین
وصله ی ناجور
واژگان خیس
و کلاغی که هیچوقت به خانه اش نرسید
همه می دانند
یادداشت های کیا بهادری
یک نفر شورشی
-
احمد شاملو
ابراهيم نبوی
حافظ ايماني
حافظ موسوی
حمید مصدق
شمس لنگرودي
عباس معروفی
محمدرضا شجریان
منیرو روانی پور
همایون شجریان
-
آرارات
آواز
انجمن شاعران ايران
سل (موسیقی)
کتابهای رایگان فارسی
نقاشی
eBUY
قالب های
نایت اسکین
LinkDump