تبليغاتX
درخت انجیر

 

           درخت انجیر
                             
ذهن الکن ستاره بشمارد...ذهن یاغی ستاره می چیند

 

 

نیستی که توضیح ندارد . نبودن را با کدام واو بنویسم خوب است ؟ خسته ام از بازیِ پیچ در پیچِ ابیات ، لغات گیج و اصواتِ نا مفهوم . جمله ندارم . هیچ چیز به جمله در نمی آید . با نگاهی گذرا ، می گذرانم .حس می کنم در تکاپویِ حل شدنم در شتابی نامیرا .

 

چندگاهی است فکرِ مرگ رهایم نمی کند دارم آرزوهایم را یک به یک باد کنک میکنم می فرستم به آسمان . میانِ این همه دلتنگی ، فقط هجومِ یک توهمِ مالیخولیایی کم بود که بیاید و مهر تثبیت بزند بر جنونی آنی .

 

دیدم فترت طولانی شد و اتفاقی نیفتاد . گفتم نوشته هایم را جمع کنم بدهم به دوستی ... ترسیدم پس از مرگم همینطور پراکنده باشد . تنها چیزی که ممکن است در آن دنیا خواب ابدی را از چشمانم ، همین تششتت افکارم است بر صحیفه هایِ بریده ، بر ثانیه هایِ گذرا ...

 

پراکنده تر از آن بود که بتوان با این ذهنِ آشفته ، جمعشان کرد . گفتم فعلاً نوشته را رها کنم ، آنچه را بر دلم سنگینی می کند ، بزدایم . زدودم و اتفاقی نیفتاد . نه من مردم و نه هستی از چرخشش باز ایستاد ونه حتی معکوس چرخید .

 

این فکرِ مردن دارد کار دستم می دهد . می ترسم تمامِ اموالم را (اعم از مادی و معنوی) چوب حراج بزنم . بعد من بمانم و دستِ خالی . در قصه ها ، غصه ی این چیزها نیست .

 

همه چیز جاودانه است و جاودانه هم می ماند ، کلیشه ای چون لغاتِ نیک و بد ، خیر و شر ....

 

و قصه ی من تنها به یک چیز ختم می شود و بعد باز تسلسل ... می چرخد و میچرخد و ... هیچ .

 

دیشب پس از مدتها شعری نوشتم . نه آغازی داشت و نه پایانی . انگار آن هم مثلِ من ، نقطه ی اتصالش را به زمین گم کرده است .

 

نوشتم :

 

                           ظهورِ نامِ تو در قصه معجزه ایست،

                           هزار تکه می کند

                                                سرخ سیبِ ماه را ...

 

 

 

+ نوشته شده در 86/07/26 18:26 توسط سمانه |