تبليغاتX
درخت انجیر

 

           درخت انجیر
                             
ذهن الکن ستاره بشمارد...ذهن یاغی ستاره می چیند

 

صدایِ پیرمرد ،مثلِ افکار ِ من، می رود بالا ، چرخ می زند،  میخورد به شیشه هایِ

قطعه قطعه ی دیوارو تمام می شود . یادم می افتد باید بازگردم به همان دنیای ِ

شلوغ ِ قبلی . با همان ماشینها با همان آدمها با همان میدانهای ِ شلوغ و گیج ...

در ذهنم مسیِر نرفته را مرور می کنم . از داروخانه ی سرِ دربند به پایین مکافات

است . مکافات .

به حاجتِ نداشته ام فکر می کنم . سعی می کنم تا نرفته ام ، چیزی دست و پا کنم .

یادم می افتد که همیشه یِ خدا چیزی نبوده است . چیزی را می خواستم که خودم هم

نمی دانستم چه بود . تکیه می دادم به ضریح ، یک وری .حرفی نمی زدم . چند قطره

اشک می آمد و می رفت. یک سکوتِ نیلیِ مخملی ، خوابِ سنگینی روی ِ چشمهایم

می کشید . می رفتم در اعماقِ خلسه . یا زنی زیرِ لب دعایی با واجهای ِ پیوسته یِ

سین و شین می خواند، یا همان روضه خوان پیر که هیچوقت ندیدمش . بعد من بیدار

می شدم که ساعتها گذشته بود .یادم نمی آمد چه می خواستم ،بعد می رفتم و گم

می شدم درشلوغیِ این شهر . بعد خواسته ام به دستم می رسید . مثل ِ یک پستِ

سفارشی که بسته بندی اش کرده بودند . مثل ِ هدیه ی کریسمس و بابا نوئلی که از

آن ِ ما نبود .

فقط می دانستیم بابا نوئلی هست که بیاید . یاد کریسمس می افتم و بچگی . یادم می آمد

آن قدیم ترها شبِ کریسمس اسکروچ نشان می داد. و من چقدر همیشه دلم می سوخت.

چقدرغصه می خوردم از آن همه برف و برف و بچه ی گرسنه ی یتیم .

یک گروه ِ کُر هم نشان می داد که در کلیسا آوازهای ِ ارمنی نا مفهوم می خواندند .

چه سرخوشی ِ کودکانه و گنگی داشت . بچه که بودم همیشه کلیسا برایم یک

کنجکاوی ِمقدس بود. هنوز که بارها رفته ام و ته و تویش را کاویده ام ،کشف نشده.

اولها بیشترمحو ِنقاشی هایش می شدم ،بعد پنجره های گوتیگی ِبلند که هرچه سرت

را بالا می گرفتی تمام نمی شد . بعدتر دیدم کلیساهای ِ بی نقاشی هم هست .

بی کنجکاوی ،ساده و صاف .

آن کلیسا ها دیگر برایم کنجکاوی ِ مقدس نداشت . فقط مقدس داشت . 

 

 

+ نوشته شده در 87/01/30 13:54 توسط سمانه |


 

تا فکرم دورمیزند و دور، می چرخد و به اهرام و دنیای ناشناخته ی بیرون می رسد ،

پیرمرد روضه ی همیشگی اش را می خواند . همیشه چهار خط است ، دشتی ، در

وصف عباس .

گوشه ها را جا به جا می خواند . ذهنم می رود در شور . یاد ردیف میرزا عبدالله

می افتم به روایت داریوش طلایی . کتاب قطوری بود . دستم می افتاد از بردن و

آوردنش .

به خودم که می آیم میبینم چقدرگذشته است و من ، محو کاشی های لاجوردیِ

ستاره ای .همان کاشی هایِ لاجوردی که پشتِ حاج آقای فیلمِ " کافه ستاره " بود .

همانجا که دخترِ فیلم - که نامش را گرچه ۱۰بار فیلم را دیده ام  به یاد نمی آورم -

از او درخواستِ وام ِ ازدواج و یکسری کوفت و زهرِ مار دیگر می کند ...

می روم تا تهِ فیلم و بر می گردم هرچه به خود فشارمی آورم ، یادم نمی آید چه

فصلی و کجا این فیلم را دیده ام ؟ ...

 

 

+ نوشته شده در 87/01/23 21:18 توسط سمانه |


 

اوایل سال بود . خیلی قبل تر از آنکه شُرشُر باران ، جایش را به سر به هوایی ِ آفتاب

بدهد. سربالاییِ امامزاده نفس می گرفت . قبل تر ها به شوقِ بویِ کاهگل حیاط و گنبدی

که مثل دندانهای دختر ِ هفت ساله ای ،تک و توک کاشی داشت و نداشت ،این حرف ها

سرم نمی شد . یعنی اصلا نمی فهمیدم سربالایی و سر پایینی ها را.

هر روز بزرگ می شود. بزرگتر از دیروز . هرروز قدّ می کشد. قدّی افقی که آزارم

می دهد. هربار که می آیم کلی قدّ کشیده است.

سفیدی موزاییکهای ِ حیاط چشمم را می زند . تا بیایم بفهمم دستِ تغییر این چند وقت

چه کرده ، باز همان کنجم . البته این بار فرش هم ندارد.

یک وری می نشینم با زانوانی در بغل. لم می دهم به ضریح . پیرزنی چپ چپ نگاهم

می کند .

چشمانمم را می بندم . اینجا تکّه ای از آسمان است که افتاده  و گمشده . مثل یک قطعه

ازپازل هزار تکّه ای ، که پیش تر ها سر همش کردم . تصویر زنی سیاه بود از آفریقا،

با گوشواره هایی که مرا یادِ ابهت اهرام و سکوت ابوالهل می انداخت ...

 

 

+ نوشته شده در 87/01/18 0:29 توسط سمانه |