درخت انجیر بعدتر که گذشت علاقه ام به مارکس شدت گرفت و این لغتِ اعجاب آور کمونیسم!
به همین خاطر نخواستم چیزی در موردش بدانم . هیچ چیز . لغتی اینچنین آهنگین و کشدار، حیف بود دستمالی ِ یک دوره از زندگی ام بشود. از دور نگاهش می کنم . مثلِِ یک درخت که ریشه ندارد ، تنه دارد . سایه دارد ، میوه ندارد و خلاصه خیلی چیزها دارد و خیلی چیزترها ندارد . دلم می خواست در نسلِ مردان سبیل ِ مشکی و اورکتِ خاکی به دنیا می آمدم که یک پیراهن داشتم و یک شلوار و مانیفستم ظاهر و مشتم بود ، با یک خطبه ی غرا، دربابِ فوایدِ عقایدم . تنها بدی اش این بود که پس از سالیانِ دراز ، به گذشته ام که می نگریستم جز ریا و خنجری در پشت ، چیزی برایم باقی نمانده بود . شاید هم مرگِ غمگینی درغربت یا شاید خیلی زودترها ، بسانِ یک انقلابیِ قهرمان ، بالایِ دار ملکوتِ آسمانم را می دیدم ... خلاصه که در رویاهایم انقلاب می شد ، گریه می کردم . انقلاب نمی شد ، گریه می کردم . اصلا می خواستم گریه کنم واین ربطی به سیاست نداشت...
+
نوشته شده در 87/02/26 19:24 توسط سمانه
|
آن سالها عشق ِ دیگری هم داشتم که از حیثِ جغرافیایی نزدیکتر بود. عاشق ِسیایت شدم و یک رئیس جمهور ِخوشحال که به دنبالش ، قله های ِ فتح نشده ـ یا بهتر است بگویم کشف نشده ـ را می پیمودیم. بر اساس ِ سیستم آزمون و خطای ِ همیشگی ، که غالباْ خاص ِجغرافیای ِاین سرزمین است ، هربار یا سقوط می کردیم یا بهمن سقوط می کرد ... آخر سر نفهمیدم ، ما قله ها را فتح کردیم یا قله ها به ازای ِ حماقتمان کِش آمدند؟! حالا که دیگر قله ای نمانده ، می بینم رای می آوردند ، گریه می کردم . رای نمی آوردند ، گریه می کردم اصلاْ می خواستم گریه کنم و این ربطی به اسباب ِ خیمه شب بازی نداشت ... هنوزهم روزنامه های آن دوران را از کتابهای ِ دبیرستانم ـ که مثلاْ قرار بود آینده ام را رقم بزنند! ـ بیشتر در خاطر دارم . هرچه بود و نبود ، به جذابیت دوران نوجوانیم افزود و خاطراتِ ابلهانه و شیرینی شد. دورِسیاست یک خط بزرگِ قرمز کشیدم . دیدیم بی پدر و مادر تر از این حرفهاست. نه زبان می فهمد نه منطق و نه هیچ چیزی که بشود بین ِ چند نفر آن را ، یک زبان ِ حتی غیرِ رسمی اعلام کرد...
+
نوشته شده در 87/02/20 22:47 توسط سمانه
|
ذهنم میرود به جنگلهای ِشمال. به راه که حالا انبوه است ازآمده ها و رفته ها. به جنگلهایِ متروکِ درهم. به ابر که عاشق ِ ابرها شده و به شاخه ها که استوارانه ، از تنهایی ِ ابرعبورمی کنند. جنگل همیشه مرا به یک نقطه جغرافیایی ِ دور مبهم می برد. مثلاْ جایی آمازون نام یا می سی سی پی. جنگل مرا به کُنهِ یک قاره ی گرمِ آمریکای ِ جنوبی می برد و به یادِ فوتبال می افتادم. قبل ترها عاشقِ باتیستوتا بودم. موهای ِ زردش ، هیچ سنخیتی با آنچه از جنگلهای ِ گرم درذهن داشتم ، نداشت. دوست داشتم عاشقش باشم. که از هیجان گلهای ِزده و نزده خشنود یا ناخشنود بشوم. دوست داشتم ببرند که گریه کنم ، دوست داشتم ببازند که گریه کنم. اصلاْ دوست داشتم گریه کنم و این هیچ ربطی به فوتبال نداشت. بزرگترکه شدم و او که ببین ِ این همه ستاره یِ بی دنباله که گم شد دیگرازهیجان ِ فوتبال چیزی یادم نمانده بود...
+
نوشته شده در 87/02/12 23:9 توسط سمانه
|
در آن کلیساها نمی شد قصه بافت و درعالم خیال ، پرواز کرد . من عاشق ِ نقاشیهای ِ پر پارچه بودم . تصویرِ قدیسان .یهودا ، یوحنا ... اما مسیح همیشه در متن ِ قاب تنها بود . تنها نشسته بود . دستانش سفید بود و مثل ِ برف . روی هم گذاشته . اصلا انگار نه انگارکه تاریخی هم هست ، پیامبری هم هست ، مردمی هم هستند ....اصلا انگار نه انگار که دنیایی هست . آخرین تصویری که یادم می آید ، یک مسیحِ سفید در انبوه ِ سیاهِ یک جنگل است. یاد ِ کلیسا می افتم و سکوتِ بی دریغش . یادِ حواریون پر پارچه و شمعهایِ نیمه سوخته . حیفم می آید که کلیسا، ضریحی ندارد که بشود به آن آویخت و ضجه زد .همه چیزرسمی است . آدمهایِ رسمی ، نیمکتهایِ رسمی ، لباسهایِ رسمی ... بلد نیستم زانوبزنم مقابل ِمحراب و با دستهای قفل شده ،دعا بخوانم . کاش خدا تنها یک زبان می دانست. در میانِ این همه رسمیت ، دلم برایِ تنهاییِ مسیح می گرفت و دیگر خودم را از یاد می بردم. در یک دوره از زندگی ِ بی هدفم می خواستم نقاش شوم . از نقاشی نه فیگورهای ِروشنفکرانه در ذهنم بود نه زندگی در بی نهایت ِقلموها و رنگها. چیزی از ظواهر درذهنم نبود. می خواستم نقاش شوم ، که تنهایی ِ مسیح را در خلاءِ یک جنگل تصویرکنم ...
+
نوشته شده در 87/02/03 22:22 توسط سمانه
|
یه درختِ انجیر تویِ حیاطِ پشت خونمون بود... دیروز دیدم حیاطِ خونه خراب شده و اثری از درختِ انجیر نیست . پنجره ی اتاقم , ابتدایِ درختِ انجیر بود . به رسمِ اینکه اسمِ شهیدا رو میذارن اول کوچه...ابتدای اینجا هم باشه به نامِ تو
اسب وحشی
جزیره/آرش گرگانی
ذهن الکن ستاره بشمارد...ذهن یاغی ستاره می چیند

صفحه نخست
تماس
Night Skinانباری
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
Links
اصلا به تو چه ؟!
بهارنارنج
پای دار
پرتگاهی در مه
توکای مقدس
تارا
تساهل
جذام خانه
خود خویش نامه
در ستایش رنج شاعری
صفر مطلق
قلم
کافه کاناپه
کدئین
گاهشمار انزجار
گاومیش
لبه ی تیغ
ناردین
وصله ی ناجور
واژگان خیس
و کلاغی که هیچوقت به خانه اش نرسید
همه می دانند
یادداشت های کیا بهادری
یک نفر شورشی
-
احمد شاملو
ابراهيم نبوی
حافظ ايماني
حافظ موسوی
حمید مصدق
شمس لنگرودي
عباس معروفی
محمدرضا شجریان
منیرو روانی پور
همایون شجریان
-
آرارات
آواز
انجمن شاعران ايران
سل (موسیقی)
کتابهای رایگان فارسی
نقاشی
eBUY
قالب های
نایت اسکین
LinkDump
(سقف خانه ی ما همین کلمات است)/ هوشنگ گلشیری
تقویم / تارا
یک روز بلند شدم که بروم و لبانش را بمکم....
زین خم کوتاه چو بگذری... ( افشین پرورش)
گم شده گر پیدا شود (کیا بهادری)
3 شعر ... ( امین روشنی زاده )
میان من وخدا...(آرش رضایی)
آساره ( حمیدرضا سلیمانی )
به دنیا که آمدم / بکارت احساس یا لختی گوشت ؟ ( ویدا )