درخت انجیر
نمی شود به آسانی باور کرد که یک نوا ، اینچنین کسی را به ماورای ِ جهان برساند . درعین ِ حال که هیچ سنخییتی میان ِ این دو حس نبود . شاید به جز من ، کسی نمی فهمیدش. و درک ِ من از جهان ِ پیرامونم ، همیشه اینگونه بود . گاهی اوقات از چیزی به چیزی می رسیدم که حتی درکش برای ِ من ، گنگ بود . یک گنگی ِ عجیبی داشت . مثلا به این می اندیشیدم که مورچه در یک بعدازظهر ِ تابستانی به چه فکر می کند ؟ یا سگ وقتی خواب است ، خوابهای ِ رنگین می بیند یا همچنان دنیایش سیاه است و سفید ؟ یا زنبورهنگام ِ اطاعت از ملکه ، به دموکراسی می اندیشد ؟ به تساوی ِ طبقات ؟ راستی چرا حیوانات انقلاب نمی کنند ؟ چرا میلیونها سال صبورند بر یکسانی ِ زندگیشان ؟و هیچ اتفاقی نمی افتد . پیشرفت هم می کنند ؟ انحطاط چی ؟ زوال ؟ سقوط ؟ بدون ِ دین به رستگاری می رسند ؟ رستگار می شوند ؟اصلاً می دانند رستگاری چیست ؟.... و چیزهایی از این قبیل که هیچگاه جوابی نخواهد داشت ، با اینکه دنیا هزاران سال است که بی جواب ِ این سوالها ، همچنان می گردد و هستی بین ِ این همه روابط ِ بی ربط ، همچنان جریان دارد .
+
نوشته شده در 87/03/26 14:39 توسط سمانه
|
اینگونه بود که یاد گرفتم در دنیا هیچ چیز به چیز ِ دیگری مربوط نیست . جهان ، مثل ِ رشته هایی از نخ ، هی در هم می پیچید و باز می شد . هی ساده می شد و گم می شد . متلاشی می شد و به جایی هم نمی رسید . همه چیز در عین ِ حال که بهم متصل می نمود ، به طرز ِ مضحکی بی ربط و بی بنیان بود . این حس زمانی در من قوت گرفت که : از کودکی علاقه ی عجیبی به دستگاه ِ نوا و مخصوصاً گوشه ی ِ " نهفت " اش داشتم . بی آنکه اسمش را بدانم ، مجذوبم می کرد . آنچنان که حس ِ آن جهانی ، دَرَم تقویت می شد . نه ... واژه ی فرا جهانی به گمانم شایسته تر است . گوشه ی ِ نهفت ، بند بند ِ وجودم را به یک تاریکی ِ مطلق می کشید . مثل ِ تصویری که از انتهای ِ کیهان ، از دنیای ِ از بالا ، می بینیم . از کنار ِ جهان می گذشتم . از بالای ِهستی ، از ماورای ِ دنیا و از مرکز ِ یک کهکشان ِ بزرگ ، به بیرون می آمدم .آنجا که هیچ ستاره ای نبود . هرچه بود ، خرده شیشه هایی بود که قبل تر ستاره می پنداشتمشان .شاید از کنار ِ خدا هم می گذشتم . خدا -مثلاً- در همیشه اش آنجا بود . افسوس که عمر ِاین گوشه کم بود . در چند نت تمام می شد . نمی شد بیش از اندازه کِش اش داد . این قابلیت را نداشت و جذابیتش از دست می رفت . اما هر چه بود ، دوباره من از میان ِ خرده شیشه ها ، به وادی ِ خرده سنگها پرتاب می شدم و همه چیز ... تمام می شد .
+
نوشته شده در 87/03/19 0:50 توسط سمانه
|
همیشه یک عده حیوان بودند که مفاهیم ِ بزرگِ اخلاقی را به ما ، بچه های ِ انسان ، بیاموزند . سگ و گربه و گاو و خرگوش ، موجودات ِ فضایی ، یا ساکنین ِ یک جزایر ِناشناخته ،یادمان می دادند که - مثلاْ - دروغگویی خوب نیست یا هر چیزِ دیگری . شاید به خاطراین است که حالا حیوانات را از آدمها دوست تر دارم و فکر می کنم منطقشان بیشتر است و همینطور اخلاقیاتشان . این در ناخودآگاهِ من شکل گرفته است و جای ِ هیچ خرگوشی را با هیچ انسانی عوض نخواهم کرد . حالا که خوب فکر می کنم می بینم بیشتر ِ تصورات و بنیانهای ِ ذهنی ِ ، من چقدر مرهون ِ اختراع ِ فرانسورس ِ آمریکایی است . واژه ی صنعت مرا یادِ سفت کردن ِ مهره های ِ آن کارخانه ، توسط ِ چاپلین می انداخت. جنگهای ِ جهانی بازی کردنش با آن گوی ِ دنیا ، و چقدر لذت می بردم از اینکه کفش می خورد . بنابر مقتضیات ِ زمانه ی ِ جباری که ما درش زندگی می کردیم ، هر سال که موسم ِ اسکار می آمد و می رفت ، تنها یادگارهای ِ چاپلین بر صفحه تلویزیونمان می آمد و می ماند . تایتانیک می آمد ما چاپلین می دیدیم ، ماتریکس می آمد ما چاپلین می دیدیم ، اصلا می خواستیم چاپلین ببینیم و این ربطی به اسکار نداشت ...
+
نوشته شده در 87/03/13 22:20 توسط سمانه
|
تصویری که از انقلاب در ذهن داشتم ، مشابه هاله هایی بود که از واژه ی کمونیسم درذهنم می آمد و هیچ تطابقی هم با هم نداشت . تصویرِ یک عده کارخانه ی عظیمِ سیاه ، با دودکش هایی به درازای ِ تاریخ و یک عده زن و مردِ سفیدپوش ِ مسلول ، که خسته و درمانده ، از درهای ِ عظیم ِ آهنی عبور می کردند . تصویر ِزندگی ِ پس از کارخانه شان برایم گنگ ، مبهم و کدر بود . یک سیکل ِ بسته ی پی در پی که تنها قرار بود بشریت را ، به سرحد ِ اعلام نظریه های ِ اصیلش برساند. فکر می کردم در یک قطار ِ سربسته زهوار در رفته ، از پشت ِ یک شیشه مه آلود برایشان دست تکان می دهم و رد می شوم و آنها هم مثل ِ همیشه شان صبورند . هرچه بود خوشحال بودم از اینکه با آن قطار می گذرم و از این آزمایشگاهِ سیار ، چیزی همراهم نمی آمد . شاید این تاثیرها ناشی از کتابهای ِ دیکنز بود ، یا شاید کارتونهای ِ بی امکاناتی که در دورهِ من می ساختند...
+
نوشته شده در 87/03/04 0:3 توسط سمانه
|
یه درختِ انجیر تویِ حیاطِ پشت خونمون بود... دیروز دیدم حیاطِ خونه خراب شده و اثری از درختِ انجیر نیست . پنجره ی اتاقم , ابتدایِ درختِ انجیر بود . به رسمِ اینکه اسمِ شهیدا رو میذارن اول کوچه...ابتدای اینجا هم باشه به نامِ تو
اسب وحشی
ذهن الکن ستاره بشمارد...ذهن یاغی ستاره می چیند

صفحه نخست
تماس
Night Skinانباری
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
Links
اصلا به تو چه ؟!
بهارنارنج
پای دار
پرتگاهی در مه
توکای مقدس
تارا
تساهل
جذام خانه
خود خویش نامه
در ستایش رنج شاعری
صفر مطلق
قلم
کافه کاناپه
کدئین
گاهشمار انزجار
گاومیش
لبه ی تیغ
ناردین
وصله ی ناجور
واژگان خیس
و کلاغی که هیچوقت به خانه اش نرسید
همه می دانند
یادداشت های کیا بهادری
یک نفر شورشی
-
احمد شاملو
ابراهيم نبوی
حافظ ايماني
حافظ موسوی
حمید مصدق
شمس لنگرودي
عباس معروفی
محمدرضا شجریان
منیرو روانی پور
همایون شجریان
-
آرارات
آواز
انجمن شاعران ايران
سل (موسیقی)
کتابهای رایگان فارسی
نقاشی
eBUY
قالب های
نایت اسکین
LinkDump