تبليغاتX
درخت انجیر

 

           درخت انجیر
                             
ذهن الکن ستاره بشمارد...ذهن یاغی ستاره می چیند

 

        تعزیه ، بیش از آنکه نمایشی مقدس باشد ، آن جنبه ی سورئالش آزارم می داد .

مخصوصاً اینکه تمام ِ مسافتهای ِ کلان، حول ِ یک میدانگاهی می گشت و تمام می شد.

آدمها زود به هم می رسیدند . حتی زودتر از آنچه تاریخ می خواست .

بچه تر که بودم ، گاه گریه ام می گرفت . یادم است یک بار یاد ِ آن مداد رنگی  ِ ۷۲

رنگی  که می خواستم  و پدرم ۳۶ رنگش را خرید ، افتادم . تقارن ِ این دو عدد ِ ۷۲

عذابم می داد . گریه ام گرفت . یادم نمی آید که عروسی ِ چه کسی بود که همه گریه

می کردند ؟  نقلها یِ رنگارنگ ، با گریه های  پی در پی ، در مقابل ِ دیدگانم ، بالا و

پایین می رفت . بعدها فهمیدم که عروسی ِ قاسم بود و بعدتر ها فهمیدم که قاسم اصلاً

به سن ِعروسی نرسیده بود و در نهایت دستگیرم شد که اصلاً قاسمی هم  نبوده است

واینگونه بود که قداست تعزیه هم در ذهنم شکسته شد . آن میدانگاهی که  تا کنون  با

پشتوانه ی ِ قوی به آسمان متصل بود ، ناگهان میان ِ زمین و آسمان ، رها شده به نظر

می رسید و اینکه ممکن بود هر لحظه بیفتد و متلاشی شود .

 

 

 

+ نوشته شده در 87/04/26 0:44 توسط سمانه |


 

به سرم می زند بروم تمام  ِ زوایای ِ ادیان را بکاوم و ببینم خدا ، با کدامین واسطه

زودترجواب می دهد ؟ و اگر این واسطه ها اضافه اند ، این همه چندگانگی  برای ِ

چیست ؟ شاید برای  ِآنکه خدا بگوید من زبانهای ِ ناشناخته و شناخته ی بیشتری بلد

هستم ، یا اینکه جهان گوناگون شود . باید ببینم آیا رنگها ، درمذاهب ِ دیگر، معنایی

مشابه هم دارند یا نه ؟

 

رنگ ِ مذهب ، شمر ِ تعزیه بود .

 

        نمی دانستم چه کسی به سبزها قداست اعطا کرده است ؟ چرا زرد آزاده

است ؟ آبی ها کجای ِ تاریخ جا مانده اند ؟ چه  کسی برای ِ هویت ِ رنگها تصمیم

می گیرد ؟ و چرا نمی شود یک سادگی ِ بی لقب داشت ؟

 

رنگ ِ مذهب ، نمایش ِ تعزیه بود ...

 

 

+ نوشته شده در 87/04/19 20:58 توسط سمانه |


 

شاید منطق ِ تسلیم پذیر ِ پدر تنها چاره بود . پدر دچار ِ تکراری ملال آور شده بود .

صبح می شد ، نماز می خواند . شب می شد ، نماز می خواند . اصلاً می خواست

نماز بخواند و این ، ربطی به بود و نبود ِ خدا نداشت .

        اما در ذهن ِ سیال ِ من ، آن رگه های ِ باقی مانده از خدا ، مثل ِ تاریخ که گاه

با پیدایی ِ استخوان پوسیده ای کل هستی اش زیر ِ سوال می رود ، هرروز کم وکمتر

می شد . آنوقت  این  جهان ، مثل ِ گویهای ِ درخت ِ کریسمس ، مثل ِ توپهای ِ اکلیلی ِ

یک شب ِ تولد ، بدون ِنخ  بدون ِهیچ  میان ِهیچ جا ، معلق می ماند . اما باز هم  این

ترس مرا به دامان ِ کسی پناهنده  نمی کرد و وادارم  نمی کرد که بازگردم چرا که

خود را غرق در یک کهکشان ِ لایتناهی می دیدم ،نه مسافری پیش ِ پا افتاده در قایقی

حقیر،که طوفان و ژرفای ِ دریا و بی نهایت افق ، وادارش کنند که تئوری ِ توحید را

بپذیرد .

          ترس ، منطق ِ خوبی برای ِ پذیرفتن نیست . اصلاً حس ِ خوبی هم نیست .

اندیشه های ِ عرفان ، گاه قابل ِ هضم تر است چرا که از آغاز می پذیرد که تو هستی

 و تو هستی و تو و دلت ، که کهکشانی پیچیده تر بود ....

 

 

+ نوشته شده در 87/04/14 20:59 توسط سمانه |


 

قد می کشم در انزوای ِ درختان 

مثل ِ یک تنهایی ِ آبی

که رویایش

در فرسایش ِ ثانیه ای  

جا مانده است .

 

مثل ِ یک سپیدی ِ تبدار 

مثل ِ آنکه مردی 

با لباسهای ِ مشکی و ساکت 

گم شود در انتهای ِ چناری  

از همیشه ی خیابان ِ ولیعصر .

 

 

+ نوشته شده در 87/04/09 13:8 توسط سمانه |


 

زمان ، همیشه پربود از چیزهایی که می گذشت و نمی ماند .زندگی ، مثل ِ یک

فیلم ِ سینمایی که فقط در آخرش می شد خمیازه ای کشدارکشید و خدا ...

        هیچگاه دید ِ خوشی نسبت به قانون نداشتم . با بودنش ، امنیتم زیر ِ سوال

می رفت .حس می کردم به ناگاه  کسی  با  بندی  تبصره ای چیزی ، مرا ساقط

می کند از هستی .و این حس ، هر روز شدت می گیرد و دیگر جزئی از تعقلم

شده است .

مخصوصاً در این اواخر که پدر مغازه اش را به نام ِ برادرش کرد و او هم به

یمن ِ این همه خوش بینی ، مغازه را برد  و تنها  خاطره ای خسته  و خشمگین

برای  ِپدرباقی ماند .

برای ِ من اما ، خاطره چهره ی دیگری داشت . پدر در ذهنم می آمد  که  داد

می زد و دادش را ، از خدا می خواست . ناگهان همه چیز تغییر کرد .

نمازهای ِ پدرهمه شد سر ِ وقت . نماز ِ صبح ، نماز ِ ظهر ، نماز ِ شب ، نماز ِ

نصفه شب ... انگار در دنیا تنها  نمازها به مساوات ِ زمان تقسیم می شد . پدر

همش در حال ِ خواندن نماز بود و هی ، مکه می رفت . همش مکه می رفت

و خداهم مثل ِ همیشه ساکت بود . شاید خواب بود . این را به تجربه می دانستم

که خدا ، شئی  لطیفی بود که هرگاه  لازمش داشتم  جایی  میان ِ ابرها خوابش

برده بود . حتی دیدم که با ضجه های ِ زلزله و سیل هم بیدار نشد . اما نمی شد

هم بر این شئی ِ لطیف خشم گرفت ...

 

 

+ نوشته شده در 87/04/05 21:59 توسط سمانه |