درخت انجیر در عالم بچگی ، میان ِ تهی ِ جعبه ی ِ تصویر دیدم که دو خیاط ِ شیاد برای ِ پادشاهی لباسی دوختند که در واقع هیچ نبود . پادشاه لخت بود اما در توهمش زیباترین لباس ِ جهان را بر تن داشت . عشق همان لباس ِ عریانی بود . با توهمی فریفته می شدی و روزها سَر می شد . می گذشت . ناگاه چشم باز می کردی که هیچ بر تنت نبود . بوی ِ تهران ِ قدیم می داد . اشباحی که در پس زمینه ی ِ قهوه ای ِ ذهنت ، در خیابانهای ِ حالا کهنه ای که روزی برو بیایی داشتند راه می رفتند . با وقار . اما نبودند . فقط تصویر بود . جسم نداشت . لمس نمی شد . و روزها و روزهای ِ بسیار در پیاده روی ِ خیابانهای ِ شهر می گذشت تا به ناگاه حادثه ای ، ضربه ای ، تلنگری به یادت بیاورد که در خوابی و مثل ِ یک مستی ابلهانه می پرید و تمام می شد . دیگر برف نمی آمد . خیابانها بیخود طویل نمی شدند . می شدند همان پیاده روهای ِ خسته کننده سابق . همان مغازه های ِ کسل و بی رمق که فقط چشم را می ربود . زندگی به همان یکنواختی ِ روزهای ِ ساده باز می گشت . سیگارها طعم ِ گس ِ روزمرگی می داد و هیچ نغمه ای دلت را نمی برد . "تو" می شد همان آشنای ِ سابق . فقط دیگر دردی در کار نبود . درد تمام می شد . "تو" تمام می شد . دنیا تمام می شد و زندگی می رفت که دوباره بیاید ...
+
نوشته شده در 87/08/26 0:17 توسط سمانه
|
گاه خودت با ذهنت چیزی می ساختی که بعدها عاجز می شدی از آفرینشش . مثل ِ نوبل که دینامیت را ساخت . مثل ِ آن کسی که بمب ِ اتم را ساخت . دیگر پشیمانی سد ِ وقوع ِ حادثه ای نمی شد . دیگر پشیمانی نمی توانست از افتادن ِ آن خوشه های ِ حماقت جلوگیری کند . ناگهان که نه ، ذره ذره منفجر می شد و می ترکید . حتی وقف ِ تمام ِ عمر و ثروتت ، تمام ِ هستی ات و تمام ِ آنچه که داشتی ، دردی را دوا نمی کرد که هیچ ، درد هم می افزود . و انتظار ...درد داشت .دردی که در عرض ِ لحظه ها کش می آمد .مثل ِ تمام ِ شبهایی که به صبح نمی رسید و زمستان ِ کشداری که بوی ِ ماندن می داد و تمام نمی شد . تا ریشه ی ِ دندان هم در دردی لذیذ می سوخت .همیشه چیزی کم بود .همیشه چیزی کم می آمد و یک پای ِ معادله می لنگید .معلوم و مجهولی که هر لحظه رنگ عوض می کرد . همیشه یک چیز کم می آمد . مثل ِ پارچه هایی که گاه و بیگاه برای ِ مادر سوغات می آوردند . پارچه های ِ لنگه به لنگه ای که به هیچ جا نمی رسید . چیزی را نمی پوشاند . فقط بود . فقط پارچه بود . این هم فقط بود . اما چیزی نبود ...
+
نوشته شده در 87/08/11 22:17 توسط سمانه
|
یه درختِ انجیر تویِ حیاطِ پشت خونمون بود... دیروز دیدم حیاطِ خونه خراب شده و اثری از درختِ انجیر نیست . پنجره ی اتاقم , ابتدایِ درختِ انجیر بود . به رسمِ اینکه اسمِ شهیدا رو میذارن اول کوچه...ابتدای اینجا هم باشه به نامِ تو
اسب وحشی
ذهن الکن ستاره بشمارد...ذهن یاغی ستاره می چیند

صفحه نخست
تماس
Night Skinانباری
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
Links
اصلا به تو چه ؟!
بهارنارنج
پای دار
پرتگاهی در مه
توکای مقدس
تارا
تساهل
جذام خانه
خود خویش نامه
در ستایش رنج شاعری
صفر مطلق
قلم
کافه کاناپه
کدئین
گاهشمار انزجار
گاومیش
لبه ی تیغ
ناردین
وصله ی ناجور
واژگان خیس
و کلاغی که هیچوقت به خانه اش نرسید
همه می دانند
یادداشت های کیا بهادری
یک نفر شورشی
-
احمد شاملو
ابراهيم نبوی
حافظ ايماني
حافظ موسوی
حمید مصدق
شمس لنگرودي
عباس معروفی
محمدرضا شجریان
منیرو روانی پور
همایون شجریان
-
آرارات
آواز
انجمن شاعران ايران
سل (موسیقی)
کتابهای رایگان فارسی
نقاشی
eBUY
قالب های
نایت اسکین
LinkDump