تبليغاتX
درخت انجیر

 

           درخت انجیر
                             
ذهن الکن ستاره بشمارد...ذهن یاغی ستاره می چیند

 

     کلیت آدمها آن چیزی بود که راه می رفتند ،نفس می کشیدند و من می دیدمشان .

اما هیچکدام را نمی شناختم .تا وقتی که راه می رفتند دربارشان فکر نمی کردم .فقط

درباره ی ِ آن چندتایی فکر کردم که دیدم از پشت ِشیشه می شستند و با پارچه ی ِسفید

باند پیچیشان می کردند . مثل ِ هدی که تا بود اصلا  نمی دانستم که چاق است و پاهای ِ

کوتاهی دارد . وقتی از پشت ِ شیشه دیدمش ، احساس کردم سالها با او غریبه بودم .

پاهایش کوتاه بود و بدنش تکه تکه کبود ، مثل ِ یک نقشه ی ِ جغرافی که یک عالمه

دریاچه دارد و انگار که با میخ از گردن به پایین روی ِ بدنش به خط میخی چیزهایی

نوشته بودند. اما هدی کتیبه نبود که یکدفعه پیدایش کنند . و اینها به خاطرِ آسفالت ِ

اتوبانی بود که روی ِ آن کشیده شده بود .

 

هدی صورتی بود .

 

آن حوضچه ی ِ مرمر آرامش ِ عجیبی داشت که هیچ جا نبود . شاید چون لبالب از

آب بود .و تنها حس ِ بدش لخت بودن پشت ِ ویترینی بود که همه یِ فک و فامیل مثل ِ

قورباغه به شیشه هایش می چسبیدند و چنگ می زدند تا بالاتر بروند و بیشتر ببینند و

بیشتر یادشان بماند که تو ...مردی . 

 

از دیدن ِ برهنه ی ِ جسمم اِبایی نداشتم . می ترسیدم عکس ِ روحم در شیشه بیفتد .

از  مرگ نمی ترسیدم . اما از زندگی چرا ...

 

+ نوشته شده در 88/07/21 16:50 توسط سمانه |


 

     دارم می افتم به خاطره نویسی. اما هنوز -خوشبختانه- حس ِ نوشتن لحظه های ِ

گذرا را ندارم .

مثلا ْ امروز.امروز که ارزش ِ نوشتن ندارد. باید بماند خاطره شود، بیات شود تا به

درد ِ نوشتن بخورد تا بشود چیزی ازش برای ِ نوشتن در آورد .

مثلاْ امروز که تا امروز است فایده ی نوشتن ندارد . سال ِ دیگر "امروز" است که

ارزش ِ نوشتن پیدا می کند . که خاطره اش قلقلکت می دهد .

 

مثلِ ژیلا، که تا وقتی خانه اش این روبرو بود و با هم این سربالایی بزرگ را می رفتیم

مدرسه و از بقالی تخم مرغ شانسی ِ آلمانی میخریدیم که مجموعه بسازیم و من هنوز

مجموعه اش را دارم یا تمبرجمع می کردیم و سکه های ِ خارجی، که نوشتن نداشت.

حالا که دربه در ِکوچه ها دنبالش می گردم و یکدفعه رفت و ناپدید شد، ارزش ِنوشتن

را پیدا کرده . و این یعنی هرچیزی تا هست فایده ای ندارد ، روزی که در به درش

شدی ارزشمند می شود .

 

مثل ِ امروز که مهناز مرد و من داشتم به بودنش فکر می کردم . به اینکه اصلاْ

نمی دیدمش . اصلاْ نمی دانستم ابروهایش مشکی است و با رنگ ِ موهایش فرق

دارد . نمی دانستم صورتش خیلی سفید است و دستان ِ کشیده و باریکی دارد .

از مهناز فقط کلیّتش را می شناختم و همه ی اینها را امروز که در یک پارچه ی

سفید خوابیده بود و نفس نمی کشید فهمیدم . بعد که فکر کردم دیدم از تمام ِ آدمها

فقط کلیّت ِ یک هیکل در ذهنم هست و یک اسم که با آن می شناسمشان و یک

رنگ که وقتی اسمشان را می گویم در ذهنم می آید . همین .

و مهناز زرد بود ...

 

 

+ نوشته شده در 88/07/17 6:20 توسط سمانه |


 

این روزها فقط از این فکرها می کنم . همین روزها که مهناز، همان همسایه ی ِ

طبقه دومی مان را دارند ذره ذره می برند و فقط چشمهایش مانده که می چرخد

و روت می ماند و تا مغزت را سوراخ می کند .

این روزها سیگار زیاد می کشم . روزهای ِ اول خیلی در بند ِ تعدادش بودم و

حالا دیگر مهم نیست . مهناز که سیگار نمی کشید ، شوهرش هم سیگاری نبود

پدرش هم نمی کشید . پس چرا عکس ِ روی ِ پاکت ِ سیگارها ، عکس ِ ریه ی ِ

مهناز است؟ همان عکس ِ سمت ِ چپ . اصلا سیگار می کشم که دلم خنک شود،

که این ذره های ِ حبس شده در این استوانه ی ِ سفیدِ مسخره را رها کنم که بروند 

در فضا بچرخند .

 

دلت نمی خواست جای ِ یکی از این ذره ها بودی و با فنی ناگهان چشم  بازمی-

کردی که در ناف ِ آسمانی ؟

 

این روزها دلم می خواهد همه چیز را رها کنم که بروند  ِپی ِ زندگی شان .

ساشا* را بگذارم لب ِ پنجره بپرد برود . دوستی ،عشقی ، زنی ، بچه ای

چیزی ....

دلم برای ِ شفلرایم* هم می سوزد . پاهاییش در خاک ماسیده با برگهایش دهن

کجی می کند که خوب است و سر ِحال.

 

به هر طرف که نگاه می کنم همه یکجوری زندانی شده اند . به جز مهناز که

نصف ِ بیشترش رفته و چشمانش هم همین یکی دو روزه کم کم است که برود .

اصلا این زندگی زنگ گرفته. زنگ زده شده و مستعمل. وقتی خیابان ِ فردوسی

تمام می شود، وقتی بوی ِ قهوه دیگر دور ِ پلِ حافظ نمی پیچد، وقتی فردوسی ِبچه

به بغل با چشمهایش می گوید که خسته است، می گوید که کسی او را پایین بیاورد

از این احترامی که چیزی پشتش نیست و فقط سنگ است، می گوید که بچه دلش

نمی خواست و می خواست که از کتابش یک مرد بیرون بیاید ....یعنی این زندگی

زنگ زده و من نمی دانم با یک زندگی ِ زنگ زده ، با یک جماعت ِ زنگ زده ، و

با یک مملکت ِ زنگ زده چه باید کرد ؟

 

امروز هم روی ِ سر ِ فردوسی یک کلاغ نشسته بود .

 


* ساشا یک طوطی ِ سبز ِ  ۲۵ سانتی ست . شفلرا هم گونه ای از درختان ِ "برگ

انجیری"

 

 

+ نوشته شده در 88/07/09 0:20 توسط سمانه |


 

اما باز هم از چیزی می ترسیدم . از تجزیه شدن در خاک . خاک هم مثل سرطان

ذره ذره آدم را می خورد . و بدی ِ اینجا این بود که من ، مثلا مسلمان بودم  .چرا،

نمی دانم. اما درهر صورت اینجا کسی را نمی سوزاندند و اجازه هم نمی دادند که

کسی هم کسی را بسوزاند  تا  یکدفعه راحت شود . اینجا همه چیز باید ذره ذره

تجربه می شد. شاید برای ِ همین بود که در هوا سرب پاشیده بودند تا راحتتر ذره

ذره شویم یا قوطی های ِ حلبی به مردم می فروختند که موقع ِ تصادف نه بمیری

نه سالم بمانی . بشوی یک چیزی بین ِ زمین و آسمان . مثلا قطع ِ نخاع حالت ِ

ایده آلی بود. یا کما . از آنهایی که در فیلمها نشان می دادند. از آنها که همه ی ِ 

وابستگان و غیر ِ وابستگان ِ بیمار را آویزان ِ خدا و نذر و سفره می کرد . از

آنها که آدمها را آویزان ِ امامهای ِ سبز می کرد. بعد  یکدفعه  یک نور ِ سبز

می تابید، یا طرف بیدار می شد و یا می مرد . مصلحتش دیگر دست ِ کارگردان

بود . اینجا هم خدا می شد یک بازیچه . برای ِ اینکه کارگردان هر جور دلش

می خواهد فیلم را تمام کند .

همه چیز دچار ِ استفاده ی ِ ابزاری بود .

 

کیفیت ِ زندگی مهم نبود . کیفیت ِ زندگی دست خدا بود . اگر نداشتی حتما نباید

می داشته بودی. ( فکر می کنم این فعل اختراعی است )اگر هم داشتی مصلحتش

این بود که شاید باید به فقرا می بخشیدی. یا بچه ی ِ معتادی چیزی داشتی یا زنت

فاسد بود یا  دخترت یا خودت سرطان داشتی . اینها را هم در فیلمها زیاد نشان

می دادند. نمی دانم زندگی ها فیلم شده یا فیلمها را شبیه ِ زندگی می سازند ؟

 

هیچوقت ندیدم کیفیت ِ یک زندگی را در اخبار نشان دهند. فقط یادم هست پیرزن

و مردهای ِ صدو چهارده ساله و صدو پنجاه ساله را نشان می دادند آنها هم با

دندانهای ِ مصنوعی یا ریخته و یک خروار خانواده به دوربین لبخند می زدند پس

کیفیت ِ زندگی مهم نبود کمیت اهمیت داشت حتی اگر سگی می گذشت. مهم تعداد ِ

نوه ها و نتیجه ها بود. یعنی نسل ،یعنی یک تجزیه در سطح ِ دنیا که اثرش حالا

حالاها بماند. مثلا هرشب تابلوی ِ داوینچی را نشان نمی دادند که در نوعِ خودش

یک کیفیتت مهم بود حتی اگر نقاشش در سی سالگی مرده باشد . فقط آدمهایی

را نشان می دادن که به اندازه ی ِ تمام تابلوهای ِ داوینچی بچه و نسل داشتند .

 

 

+ نوشته شده در 88/07/04 1:5 توسط سمانه |