تبليغاتX
درخت انجیر - داستانهای تنهایی (قسمت بیست و دوم)

 

           درخت انجیر
                             
ذهن الکن ستاره بشمارد...ذهن یاغی ستاره می چیند

 

گاه خودت با ذهنت چیزی می ساختی که بعدها عاجز می شدی از آفرینشش . مثل ِ

نوبل که دینامیت را ساخت . مثل ِ آن کسی که بمب ِ اتم را ساخت . دیگر پشیمانی

سد ِ وقوع ِ حادثه ای نمی شد . دیگر پشیمانی نمی توانست از افتادن ِ آن خوشه های ِ

حماقت جلوگیری کند . ناگهان که  نه ، ذره  ذره منفجر می شد و می ترکید . حتی

وقف ِ تمام ِ عمر و ثروتت ، تمام ِ هستی ات و تمام ِ آنچه که داشتی ، دردی را دوا

نمی کرد که هیچ ، درد هم می افزود .

 

و انتظار ...درد داشت .دردی که در عرض ِ لحظه ها کش می آمد .مثل ِ تمام ِ شبهایی

که به صبح نمی رسید و زمستان ِ کشداری که بوی ِ ماندن می داد و تمام نمی شد .

تا ریشه ی ِ دندان هم در دردی لذیذ می سوخت .همیشه چیزی کم بود .همیشه چیزی

کم می آمد و یک پای ِ معادله می لنگید .معلوم و مجهولی که هر لحظه رنگ عوض

می کرد . همیشه یک چیز کم می آمد . مثل ِ پارچه هایی که گاه و بیگاه برای ِ مادر

سوغات می آوردند . پارچه های ِ لنگه به لنگه ای که به هیچ جا نمی رسید . چیزی

را نمی پوشاند . فقط بود . فقط پارچه بود . این هم فقط بود . اما چیزی نبود ...

 

 

+ نوشته شده در 87/08/11 22:17 توسط سمانه |