تبليغاتX
درخت انجیر - داستانهای تنهایی (قسمت بیست و ششم)

 

           درخت انجیر
                             
ذهن الکن ستاره بشمارد...ذهن یاغی ستاره می چیند

 

      مثل ِ اینکه تا به حال در ماه  قدم میزدی . غافل از اینکه چه سیاهچاله های ِ

عظیمی دارد و این حفره های ِ عظیم  گاه  چون  پنیری پوسیده ازهم می پاشید و

فرو می ریخت .

حس می کردم تمام ِ زندگی ام چون خطی ممتد و مستقیم ، بی بلندای ِ فراز یا گودی ِ

نشیبی گذشته است .حالا ناگهان قطع شده و مرا از لبه ی تیز انتهایش ، به نقطه ای

میان خلاء پرت کرده است و من هراسان در پی ادامه ی خطم که مرا برهاند از این

سردرگمی .

نمی خواستم زندگی به آنچه که در گذشته بود برگردد . فقط می خواستم برگردد و

قانع شده  بودم به همان خط ممتد ِ همیشگی . البته اگر پیدایش می کردم . گاه دیر پیدا

می شد و گاه زود . اما  حتی اگر پیدا هم می شد ، همیشه مثل نابینایی که عصا بر

زمین ِ سفت می کوبد ، شست پا را به خط می ساییدی که مبادا حفره ی ِ دیگری تو

را ببلعد یا دستی بیاید و دوباره قطع کند این خط را .

لذت هیجان نیامده را می بخشیدی به زندگی ِ روزمره و حق می دادی به محافظه

کاری ِ کبکها ، حتی اگر شهره بودند و زندگیشان ضرب المثل آدمهایی بود که خود

هزارمرتبه از کبکها  بدتر بودند .تنها فرقش این بود که آنها دهان ِ کنایه زدن نداشتند

و ما داشتیم . این هم از بی عدالتی دنیا بود که به دنیای کوچک کبکی هم رحم

نمی کرد .

 

شاید تنها لطف ِ حادثه ای اینچنین وسیع این بود که تو را می بُرد به اعماق ِ جهانی

که در آن دست و پا میزدی ، طوریکه با تمام ِ وجود درک می کردی حتی تنهایی

وخلوت یک کبک را .

 

     بگذریم . امروز صبحی تازه است . لطیف و باکره و زندگی را دوباره آغاز

می کنی اما ...

  

+ نوشته شده در 87/11/08 2:1 توسط سمانه |