تبليغاتX
درخت انجیر - داستانهای تنهایی (قسمت سی و سوم)

 

           درخت انجیر
                             
ذهن الکن ستاره بشمارد...ذهن یاغی ستاره می چیند

 

     دارم می افتم به خاطره نویسی. اما هنوز -خوشبختانه- حس ِ نوشتن لحظه های ِ

گذرا را ندارم .

مثلا ْ امروز.امروز که ارزش ِ نوشتن ندارد. باید بماند خاطره شود، بیات شود تا به

درد ِ نوشتن بخورد تا بشود چیزی ازش برای ِ نوشتن در آورد .

مثلاْ امروز که تا امروز است فایده ی نوشتن ندارد . سال ِ دیگر "امروز" است که

ارزش ِ نوشتن پیدا می کند . که خاطره اش قلقلکت می دهد .

 

مثلِ ژیلا، که تا وقتی خانه اش این روبرو بود و با هم این سربالایی بزرگ را می رفتیم

مدرسه و از بقالی تخم مرغ شانسی ِ آلمانی میخریدیم که مجموعه بسازیم و من هنوز

مجموعه اش را دارم یا تمبرجمع می کردیم و سکه های ِ خارجی، که نوشتن نداشت.

حالا که دربه در ِکوچه ها دنبالش می گردم و یکدفعه رفت و ناپدید شد، ارزش ِنوشتن

را پیدا کرده . و این یعنی هرچیزی تا هست فایده ای ندارد ، روزی که در به درش

شدی ارزشمند می شود .

 

مثل ِ امروز که مهناز مرد و من داشتم به بودنش فکر می کردم . به اینکه اصلاْ

نمی دیدمش . اصلاْ نمی دانستم ابروهایش مشکی است و با رنگ ِ موهایش فرق

دارد . نمی دانستم صورتش خیلی سفید است و دستان ِ کشیده و باریکی دارد .

از مهناز فقط کلیّتش را می شناختم و همه ی اینها را امروز که در یک پارچه ی

سفید خوابیده بود و نفس نمی کشید فهمیدم . بعد که فکر کردم دیدم از تمام ِ آدمها

فقط کلیّت ِ یک هیکل در ذهنم هست و یک اسم که با آن می شناسمشان و یک

رنگ که وقتی اسمشان را می گویم در ذهنم می آید . همین .

و مهناز زرد بود ...

 

 

+ نوشته شده در 88/07/17 6:20 توسط سمانه |