تبليغاتX
درخت انجیر - داستانهای تنهایی (قسمت سی ام)

 

           درخت انجیر
                             
ذهن الکن ستاره بشمارد...ذهن یاغی ستاره می چیند

 

      تا آن شب تصویرِ درستی از مرگ نداشتم. یعنی هیچ حسی هم در مورد ِ

چگونگی مردنم یا حتی اینکه ترجیح می دهم چگونه بمیرم ،هم نداشتم . چون

برایم واقعی نبود . مرگ فقط چیزی بود که می آمد و آدم ها را دانه دانه می برد

و گاهی هم دسته جمعی . اما بعد از کمی فکر کردن با حالت تجربی ، دیدم از

چگونگی مردن می ترسم. این دیگر مثل خواب شوخی نیست که نیمه شب بیاید

و برود. یک وقت و نیمه های یک زمانی می آید و می رود و تو را هم با خود

می برد.

از مرگی که شبیه مهناز بود می ترسیدم. یعنی شبیه مهناز همانکه همسایه ی ِ

طبقه ی دوممان بود و حالا دیگر نیست، چون رفته خانه ی مادرش تا راحتتر

بمیرد ، یا شاید مادرش می خواهد راحتتر باور کند که دخترش واقعا دارد

می میرد.

اول سرطان سینه اش را خورد بعد ریه هایش را بعد مخچه ، و حالا دیگر پا

ندارد. مرگ دارد ذره ذره می خوردش. شاید وقت ندارد که همه ی او را با

خود ببرد ، شاید هم دلش نمی آید چون خیلی زیباست. یعنی بود ، اما حالا دیگر

نیست. موهایش را هم در بیمارستان جا گذاشته.همان موهایی که من نمی توانستم

همه اش را یکدفعه رنگ کنم از بس که زیاد بود. دلم نمی خواست ذره ذره خورده

شوم . دوست داشتم سکته کنم ، نه از آن سکته هایی که آدم را می برند بیمارستان

و ناقص می شود . از آنها که ظرف ۳ ثانیه جدا می شوی و راحت تر می میری .

مثل خاله که آنقدر برای ِ مهستی گریه کرد که ۳ روز بعد از رفتنش مرد . سکته

کرد و کل جدا شدنش ۳ ثانیه طول کشید . وقتی همه آمدند او رفته بود . مثل یک

بازی بود . همه غافلگیر شده بودند . اما پدربزرگ هم که سرطان دااشت آنقدر ذره

ذره مرد که می دانستیم می میرد . حتی دیگر تصویری هم از روزهای راه رفتنش

در ذهن نداشتیم . و دوست داشتیم زودتر بمیرد، تا ناراحت نشود ، تا آه نکشد از ته ِ

دل و با لکنت نگوید که "خوش به حال گنجشکی که روی شاخه ی آن درخت نشسته

راحت و دارد می خواند " ، و من نمی دانستم کدام گنجشک روی کدام را درخت

را می گوید .

 

حالا تکلیفم با نحوه ی ِ مردن مشخص بود . اما باز هم از چیزی می ترسیدم ...

 

 

+ نوشته شده در 88/06/24 21:39 توسط سمانه |